به بهانه اسفند ، ماه عروج سرداران شهید همت و باکری

همت هست و باکری!

به قلم : مهدی درویش

زمستان ۱۳۸۸ بود. ما بودیم و محیط پرتنش دانشگاه. راهپیمایی­های دانشجویی و فریادهایی که بین دو گروه دانشجویان رد و بدل میشد. در راهرو دانشکده منتظر استاد ایستاده بودم تا پس از اتمام کلاسش، با او درباره پایان نامه مشورت کنم. کلاس تمام شده و او کمی دیر کرده بود. کمی بعد در باز شد و استاد بیرون آمد. سلام کردم. او مثل همیشه با لبخندی جوابم را داد. اما با همیشه تفاوت داشت. ناراحتی در چهره اش مشخص بود.

پشت سر او چند دانشجوی ترم اولی، سراسیمه و پرسشگرانه خارج شدند. با استاد بحث میکردند. صدایشان واضح بود، باز هم بحث بر سر جنگ و انقلاب بود. صبر کردم تا صحبتهایشان تمام شود و با استاد همراه شوم. به اطاقش که رفتیم تا وسایلش را بردارد. پرسیدم “چی شده بود؟” بی مقدمه گفت :” فضای انقلاب و جنگ را درک نمیکنند. آدمهای اون دوره را نمی فهمند. بهشون میگم اگر به آریا برزن و سورن افتخار می کنید، بدانید که همت و باکری و خرازی هم آریابرزن­های این دوره هستند.

به خاطر اتفاقات این روزها، درباره آنها به اشتباه نیفتید.” دکتر با بغض حرف میزد. بغضی از جنس درد. بغضی که اون روزها راه گلوی خیلی از انقلابی های قدیمی را گرفته بود. از محوطه دانشگاه رد میشدیم. یک عده شعار میدادند “بسیجی واقعی همت بود و باکری” و عده­ای در مقابل میگفتند “اگر همت زنده بود، پوست شما کنده بود”!

استاد تاملی کرد. با همان بغض ادامه داد: “همت رو نشناختند. نمی­دانند چقدر بااحساس و عاطفه بود. فکر میکنندفقط اسلحه دست گرفته بود و آدم میکشت! نمیدانند کار اولش، کار فرهنگی بود. نمیدانند با تدبیر و تلاش چه تاثیر فرهنگی بر جوانان کردستان گذاشته بود.”

HEMATخاطرات، استاد را ۳۰سال به عقب برمیگرداند. سال ۱۳۵۸ مقر سپاه کرمانشاه. همون روزی که اولین بار همت را دیده بود. استاد آن زمان مسئول سیاسی سپاه غرب کشور بود.

به او گفته بودند جوانی آمده و میخواهد شما را ببیند. به سراغش رفته بود. نامش را پرسیده بود و شنیده بود “ابراهیم همت”. از شغلش پرسیده بود و او گفته بود که: “معلمم. اهل اصفهان. آمده ام تا در کردستان کار فرهنگی کنم، برای انقلاب”.

استاد هم گفته بود خوش آمدی و همت را به عنوان مسئول فرهنگی سپاه به مریوان فرستاده بود. طی چند ماه بعد، اخبار فعالیتهای همت را میشنید. مدام از تلاشها و برنامه­های فرهنگی او در منطقه خبر میرسید. از دوستی و رفاقت او با بچه ها و جوانان سنی مذهب مریوان و محبت و علاقه شدید آنان به همت و انقلاب.

“چند ماه گذشت. روزی همت سراسیمه و نگران به دفترم آمد. گفتم چرا نگرانی؟ گفت با بچه ها نماز جماعت میخوانیم. گفتم خیلی هم خوبه. گفت اما بعضی از بچه ها مثل من با دستان افتاده نماز میخوانند، نه مثل پدر و مادرهایشان! نگرانی همت را درک میکردم. کافی بود تا این خبر به بزرگان و علمای اهل سنت کردستان برسد تا انتقادها شروع شود.

انتقاد کنند که سپاه آمده تا مذهب آنان را تغییر دهد. چند روز بعد خبر دادند که امام جمعه مریوان، پشت خط تلفن با من کار دارد. گوشی را گرفتم و سلام کردم. ماموستا با ناراحتی جوابم را داد و گفت:” برادر ! میدانید آقای همت بچه های ما را به دعای کمیل می­برد؟” سریع دوزاریم افتاد که ماجرا چیست. جواب دادم:” همت آنها را می برد یا آنها خودشان با همت می روند؟” ماموستا جا خورد. تامل کرد و جواب داد: “چه فرقی می کند؟ چرا بچه های سنی مذهب باید به دعای کمیل بروند؟” برای ماموستا توضیح دادم و خیالش را راحت کردم که کسی در کردستان برای تغییر مذهب مردم کار نمی کند و این قضیه فقط به خاطر علاقه بچه ها به همت اتفاق افتاده است.”

استاد درنگی کرد. شاید یاد چهره مهربان همت افتاد. همتی که قبل از اینکه اسلحه به دست بگیرد، قلب بچه ها را فتح کرده بود.

هنوز شعارها به گوش میرسید: “بسیجی واقعی، همت بود و باکری.”

*******

حاجی لهجه شیرین آذری داشت. مرغداری اهل ارومیه بود و هفته­ای دو سه روز در دفتر تهرانش می نشست. آنروز برای دیدن یکی از دوستانم به دفترش رفتم که اتفاقی میهمانش شدم. سر صحبت باز شد و بحث به جریانهای سیاسی ارومیه کشیده شد. حسنی، محصولی، عبدالعلی زاده، چیت­چیان و… و باکری­ها. صحبت باکری هاشد. علی که پیش از انقلاب و در زندان شاه اعدام شد. مهدی که بعد از انقلاب شهردار ارومیه شد و حمید که مسئول جهاد ارومیه بود. وجه اشتراک هر سه برادر این بود که بعد از رفتن، هیچکدام به ارومیه برنگشتند! یکی در بهشت زهرا، یکی در مجنون و دیگری در کف اروند آرمید.

bakeri

” سال ۵۸ که جهاد سازندگی تازه تشکیل شده بود، بعضی از اقلام کشاورزی کمیاب توسط مراکز جهاد استانها، بصورت کوپنی بین کشاورزان تقسیم میشد. یک روز برادرم گفت بیا برای گرفتن سهمیه کود شیمیایی به جهاد برویم. با تردید همراهش رفتم. برادرم زمان شاه، عضو حزب رستاخیز ارومیه بود.

چون شهر کوچک بود، همه او را میشناختند. به همین دلیل حدس میزدم که جهاد سهمیه­ای به او نمیدهد. وقتی به ساختمان جهاد رسیدیم، برادرم برای گرفتن کوپن سهمیه به طبقه دوم رفت و من هم که حدس میزدم چه اتفاقی می­افتد، پائین ماندم.

دقایقی نگذشت که که صدای بلند برادرم را شنیدم. عصبانی فریاد می کشید. با سرعت بالا رفتم. ولی داخل اطاق نشدم. برادرم یقه مسئول توزیع کوپن را گرفته و او را به روی میز کشیده بود و آن جوان هم تلاش میکرد خودش را آزاد کند.

من و چند نفر دیگرهم از بیرون مشغول تماشا بودیم و جرات نمیکردیم داخل شویم. در همین لحظه یک نفر با سرعت از کنارم رد شد و داخل اطاق شد. با ملایمت دست برادرم را گرفت و یقه آن کارمند را آزاد کرد. وقتی برگشت او را شناختم. حمید باکری بود. مسئول جهاد سازندگی ارومیه.

پرسید چه اتفاقی افتاده؟ کارمند که انگار جان تازه­ای گرفته بود با دلخوری گفت: این آقا عضو حزب رستاخیز بوده! حالا اومده سهمیه­اش رو از انقلاب بگیره!

حمید بدون اینکه چیزی بگوید، رفت پشت میز کارمند.یک کوپن برداشت و به برادرم داد. همه با تعجب به هم نگاه میکردند. برادرم سرش را پائین انداخت و از اطاق بیرون آمد. من دنبالش نرفتم. ایستادم تا ببینم چه میشود. کارمند با تعجب گفت: اما اون رستاخیزی بود؟ حمید با عصبانیت جواب داد: رستاخیزی بود که بود! مگر ما انقلاب نکردیم که همه با هم برادر باشیم و برابر؟ اگر این آدم جرمی مرتکب شده دادگاه باید محاکمه­اش کند. نه اینکه سهمیه­ای که حقش هست را ازش دریغ کنیم!

کارمند شرمنده سرش را پائین اندخته بود و من و بقیه با تعجب به حمید باکری نگاه میکردیم که آرام از اطاق خارج میشد. بعد از آن روز دیگر او را ندیدم. چند وقت بعد شنیدم که برخی بچه­های سپاه ارومیه با او و برادرش برخورد کرده اند و آنها هم به تبریز رفته­اند. چند سال بعد هم خبر شهادتش در مجنون را شنیدم.”

حمید و مهدی باکری از ارومیه رفتند تا از سرزمین بزرگتری دفاع کنند. حتی پیکرآنها هم به ارومیه بازنگشت. اما برخورد اخلاقی آنروز حمید، در یاد و خاطره حاجی و خیلی­های دیگر ماندگار شد. آنها به خاطر همان برخوردهایشان مجبور شدند از ارومیه بروند تا برای ملتی ماندگار شوند!

نوشته شده توسط خط امام در شنبه, ۰۳ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱:۴۵ ب٫ظ

دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.