روزي روزگاري سينما
روزي روزگاري سينما

خط امام : شوراي صنفي نمايش هفته گذشته اكران فيلم هاي خاطره انگيز سينماي ايران را تاييد كرد و قرار است سه فيلم «ناخدا خورشيد»، «هامون» و «دلشدگان» در سينماهاي شهرداري اكران شوند. سه فيلمي كه بيش از دو دهه از زمان اكران شان مي گذرد و اكران دوباره اين فيلم ها هم فرصتي است […]

خط امام : شوراي صنفي نمايش هفته گذشته اكران فيلم هاي خاطره انگيز سينماي ايران را تاييد كرد و قرار است سه فيلم «ناخدا خورشيد»، «هامون» و «دلشدگان» در سينماهاي شهرداري اكران شوند. سه فيلمي كه بيش از دو دهه از زمان اكران شان مي گذرد و اكران دوباره اين فيلم ها هم فرصتي است براي تجديدخاطره با فيلم هايي كه دوست شان داريم و محك خوردن فيلم هايي از گذشته در ديد تماشاگران نسل امروز. به همين مناسبت هم سري به نقدهاي گذشته زده ايم و هم در يادداشت مستقلي به تحليل اين فيلم ها از زاويه نگاه امروز پرداخته ايم كه در اين صفحه پيش روي شماست.

نويسنده: مهدي شمس

1- هامون هيچ امري را به سرانجام نمي رساند. از ابتداي فيلم تا انتها هركاري كه او مي كند پشت روي پشت مي شود بر ناكامي هايي كه از كودكي تجربه اش كرده. از وزيدن باد و پخش شدن كاغذهايش و نرسيدن به اداره و نخواندن گزارش و ملاقاتش با تقوي اين ماجرا ادامه پيدا مي كند تا فروش ناموفق وسايل آزمايشگاه به دكتر سروش و پيدا و گم كردن علي عابديني در خيابان و نافرجام ماندن تيراندازي اش به مهشيد و اقدام به خودكشي اش در جاده و رسيدنش به علي در شمال و غرق كردنش. هيچ كدام را تا انتها نمي رود. اين سيرناتمام گذاشتن در فلاش بك ها و روايت هايي كه هامون در ماجراهايش با مهشيد دارد نيز مشهود است اما هامون كه اهل خطر كردن است (و اين را در نماهايي از كودكي اش و از انداختن خودش به استخر و ترساندن مادربزرگ مي بينيم) چرا هر چه كه جلوتر رفته از آن حس دور شده است ؟ اين خودآگاهي هامون نسبت به ضعف هايش را در سوالاتي كه از خود مي پرسد درمي يابيم. از جايي به بعد تصميم او غلبه بر اين ضعف است. مقابل رييسش از عشق و معنويت مي گويد و اساس گزارش مهم اداري كه بخشي از وظيفه اوست را زيرسوال مي برد. پيش از دادگاه با خود از مقابله با مهشيد و دارو دسته اش مي گويد و بعد از پرسه زدن هاي بي نتيجه اش تن به دريا مي زند. اين قرينه سازي همان شيرجه رفتن در حوض كودكي است. انگار هامون يك دور كامل همه اينها را زده باشد و باز برگردد به همان جا. به همان حس غريزي تراش نخورده اش اما اين هم چاره سرگشتگي او نيست…

2- جذابيت شخصيت مركزي هامون به لطف شخصيت هاي فرعي پر رنگ تر مي شود. اين تعدد به سرگشتگي هامون رنگ آميزي بيشتري مي بخشد. به طور مثال از نفي تكنولوژي در اداره تا تلاش براي فروش دستگاه هاي آزمايشگاهي به دكتر سروش راه زيادي طي نمي شود. حضور و تعدد اين آدم ها علاوه بر وضوح وجوه مختلف و پيچيده هامون نوعي شلوغي مفرط به پيرامون زندگي اش مي بخشد كه كاملامنطبق بر خواست خالق اثر در تنگناهاي چيده شده براي شخصيت اصلي عمل مي كنند. حميد هامون… معجوني است از همه آن چيزهايي كه آموخته، يا در حال تجربه كردن آنهاست يا در رويا مي پروراند. بدون هيچ تمايزي بين آنها. اين تكثر اما به اغتشاش در او منجر شده است. نقطه اوج اين اغتشاش فكري در برداشت او از ماجراي ابراهيم و ذبح اسماعيل است كه منجر به سوءقصد به مهشيد مي شود. بدون اينكه اين انطباق بين واقعه اصلي و حركت او وجود داشته باشد. حميد هامون شعر شاملو مي خواند، زيارت مي رود، به دنبال معجزه است و سراغ علي عابديني را مي گيرد، دهان بين است، براي ترجمه معني يك كلمه فلسفه بافي مي كند، براي جريمه نشدن ماشينش تقلب مي كند، براي فروش اجناس خودزني مي كند، همسرش را كتك مي زند، كتاب نوشته است… اين ليست را مي شود ادامه داد و راز خوشايند بودن حميد هامون درهمه اين ضد و نقيض بودن هاست. علي عابديني… در دسترس نبودن او در زمان حال، و روايت شدنش در فلاش بك ها به راز آميزبودنش كمك كرده است و اين نياز فيلم است، اينكه او در روايت هاي هامون براي مان معني پيدا كند. همه شناخت ما از او تنها زندگي كردنش و جور ديگر ديدنش است كه آن هم در لابه لاي روايت هاي هامون است و نوعي شيفتگي در آن عيان است و به نوعي مراد هامون است و قرار است نقطه اتكايش باشد براي رهايي اش از استيصالي كه پيرامونش را پر كرده است و انگار كه هامون درتشخيص مرشد بودن اوهم اشتباه كرده باشد. گويي حضور علي عابديني در فصل پاياني فيلم روياي رهايي هامون را به هم مي زند.

3- ايده هاي روايت در فيلم درخشان است. نمونه خيلي خوب آن در روايت مهشيداست از آشنايي اش با هامون در دل فلاش بك در فلاش بكي كه هامون درحال بازگويي آن است. اين تعدد روايت باعث مي شود فيلم در ورطه تك گويي و جانبداري تمام از شخصيت مركزي نيفتد و بخش هاي مختلفي از شخصيت هامون را براي مان شرح مي دهد. در دل روايت مهشيد باز هم فلاش بك به چشم مي خورد. از شبي كه او با دوستانش به رستوران رفته است و هامون به او سيلي مي زند. اينها بخش هايي است كه اگر قرار بود همه ماجرا از زبان هامون گفته شود پنهان مي ماند.

4- فيلم بعد از اين همه سال كه از زمان ساخت و نمايشش مي گذرد همچنان تماشايي است. مي شود اشاره كرد به زوم ها و زوم بك هاي آزاردهنده در بخش هايي از فيلم و بعضي از اكت ها و چينش صحنه ها (مثلاجداشدن هامون و مهشيد در راه پله ها وقت رفتن به مطب دكتر سماواتي) يا روياي عجيب ورود مرد شمشيربه دست در اتاق دكتر تقوي اما نقاط قوت فيلم چنان زياداست كه اينها تاثيري بر درخشان بودن فيلم نمي گذارند.

5- ميماند افسوس بر روزگاري كه دچارش شده فيلم هاي فيلمساز ما و هر چه كه بخواهيم فقط به هامون بپردازيم نمي شود. اصرار به درست دانستن چيزي كه غلط بودنش اظهر من الشمس است بخش عجيب ماجراي اين روزهاي فيلم هاي متاخر مهرجويي است. مي توان مثل همه اين سال ها افسوس خورد كه فيلمساز ما از هامون و ليلاو دايره مينا و پستچي و اجاره نشين ها رسيده است به آسمان محبوب و دختر دايي گمشده و نارنجي پوش و اشباح. مي توان گفته هايش را ناديده گرفت و نخواند و دل خوش داشت به فيلم هاي پيشين. مي توان چشم بست ولي اين چشم بستن به فيلم هاي اخير مي شود مصداق همان به به و چه چه كردن هاي دوستاني كه وقت تماشاي دختردايي گمشده آدرس غلط دادند و اين مسير آغازشد و هنگام ديدن سنتوري چشم هايشان را به ايرادات ريز و درشت فيلم بستند و تقديسش كردند. اين البته نقد نيست و دكان دونبشي است كه دوستان كنار فيلم هاي كيميايي و مهرجويي زده بودند و الان كه اين دكان مشتري ندارد همرنگ جماعت شده اند و يادشان رفته است يادداشت هاي شيفته وارشان را. اينها را بايد گفت كه اگر نگوييم بدهكار فرصت و فضا هستيم. نقد اگر درست و سرجايش باشد نيازي ندارد كه مسير تعيين كند. خودش مي شود دليل خودش و دست فيلمساز را مي گيرد، و شايد فيلمساز ما را برساند به «يه جهش، يه چرخش، يه اينطرفي، يه اونطرفي»…

منبع : اعتماد