هشدار امام به روحانیون نسبت به برداشت های غلط از احکام اسلام
هشدار امام به روحانیون نسبت به برداشت های غلط از احکام اسلام

خط امام : بین بیست و سومین سخنرانى امام خمینى(س) (10/دى/1350) تا بیست و چهارمین سخنرانى ایشان که در دسترس است (6/مهر/1356) حدود شش سال فاصله افتاده است. در این مدّت، امام با صدور اعلامیه ها و بیانیه هاى فراوان، ارسال پیامهاى کتبى به گروههاى مختلف، ارتباط مستمر با انقلابیون مسلمان، تذکر مسائل نهضت در […]

خط امام : بین بیست و سومین سخنرانى امام خمینى(س) (10/دى/1350) تا بیست و چهارمین سخنرانى ایشان که در دسترس است (6/مهر/1356) حدود شش سال فاصله افتاده است. در این مدّت، امام با صدور اعلامیه ها و بیانیه هاى فراوان، ارسال پیامهاى کتبى به گروههاى مختلف، ارتباط مستمر با انقلابیون مسلمان، تذکر مسائل نهضت در جلسات درس و در دیدارهاى متعدد با ملاقات کنندگان و اقشار مختلف مردم، که به شیوه هاى گوناگون براى ملاقات امام به نجف مى رفته اند، لحظه اى از ادامه مبارزه با رژیم شاه غفلت نورزیدند.

در سال 56 روحانیت پیشتاز و طرفدار امام، به منظور هدایت مبارزه و تعقیب اهداف امام خمینى تشکیلات خویش را سازمان داد. این سازماندهى مرهون تلاشهایى بود که از سال 54 به وسیله شهید مظلوم دکتر بهشتى و شخصیتهایى نظیر شهید مطهرى، شهید باهنر و حضرت آیت اللّه  خامنه اى مبذول مى شد. پس از مسافرت آیت اللّه  مطهرى در اواخر سال 55 به نجف و تأکید حضرت امام به اتخاذ شیوه هاى مؤثر در مبارزه و ایجاد تشکل و هماهنگى در میان نیروهاى مبارز، تشکل مزبور تقویت شد.

امام خمینى(س) به عنوان بزرگترین روشنگر قرن، در هر زمان و فرصت مناسب، آن چه را که براى جوامع اسلامى ضرورى بود ـ بى هیچ مبالغه و مداهنه و بدون توجّه به این که طرح مطلب، براى چه کسانى خوشایند خواهد بود و به چه قشر و گروهى برخواهد خورد ـ با بیانى ساده و همه فهم تشریح مى کردند. امام در حوزۀ علمیۀ نجف، عملاً با رهبرى نهضت سیاسى ـ الهى خویش و انجام امور مرجعیت و زعامت و تدریس دروس دینى، پیوند عینى دین و سیاست را با خون دل اثبات کرده بر آن پاى مى فشردند. بیش از نیم قرن بود که حوزۀ نجف در سکون و سکوت به سر مى برد، و آن چه توسط علما و مدرسین حوزه مطرح مى شد، از چارچوب مسائل و احکام عبادى تجاوز نمى کرد. اگر مسأله اى در باب «حکومت» و به نقل از آثار و کتب گذشتگان عنوان مى شد، انگیزه اى براى پرداختن به شیوه هاى حکومتى در عصر حاضر برنمى انگیخت بلکه به عنوان «بازگویى یک رویداد تاریخى» تلقى مى شد و پاى قیاس و مقایسه در کار نبود. امّا امام خمینى (س) با درک کامل رسالت الهى ـ اسلامى خویش، پایه گذار شیوه اى نوین در درس و تدریس شدند که تا آن زمان بى سابقه بود و روح تازه اى در کالبد همگان ـ به ویژه طلاب و محصلین حوزه ـ دمیدند.

امام در سخنرانى حاضر در کلاس درس فقه، به مشکلات طبقۀ جوان اشاره دارند و ضمن توجه دادن آنها به تحصیل، ضرورت نظم در برنامه ها و تقسیم اوقات را مورد تأکید قرار مى دهند و سپس مسألۀ حیاتى مسلمین را بدین گونه مطرح مى کنند که: «اسلام و سایر ادیان الهى مثل سایر حکومتها نیست. حکومت اسلام مثل سایر حکومتها نیست.» و «اسلام، و بسیارى از احکامش احکام سیاسى است، یک احکام معنوى دارد؛ یک حقایق هست.»

امام خمینى (س) در این سخنرانى، برداشتهاى غلط از آیات قرآنى توسط برخى از نویسندگان را مطرح و افکار التقاطى گروههاى به ظاهر مسلمان و مدعى مبارزه را افشا مى کنند.

در سال 1356 زمزمه هاى مخالفت با رژیم شاه در ایران، وارد مرحلۀ تازه اى مى شود و رهبریهاى روشنگرانۀ امام خمینى(س) اولین ثمراتش را نشان مى دهد. برخى گروهها با استفاده از فرصت، پس از سالها بن بست و شکست، وارد معرکه مى شوند و براى رسیدن به قدرت تلاش مى کنند. جذب نسل جوان، نخستین هدف آنها است و بدین منظور به چاپ کتاب، نشریه و اعلامیه مى پردازند؛ تمسک بیشتر آنها نیز به اسلام است. امام خمینى (س) که از افکار منافقانۀ آنان به خوبى آگاه اند نسبت به خطرات این تفکر هشدار مى دهند و در بخشى دیگر از سخنان خود به تفکر «جدایى دین از سیاست»، که در اعماق حوزه هاى علمیه و در سطوح بالاى مقامات روحانى نیز ریشه دوانده، به شدّت حمله کرده مى فرمایند: «… اینها اسلام را نشناخته اند. … احکام سیاسى اسلام بیشتر از احکام عبادیش است. کتابهایى که اسلام در سیاست دارد بیشتر از کتابهایى است که در عبادت دارد.»

جشن به اصطلاح هنر در شیراز و اجراى برنامه هاى شنیع ـ حتى در پیاده روى خیابانها ـ در سال 56 از مسائلى بود که با اعتراض همگانى روبرو شد. حتى روزنامه هاى آن زمان که در سانسور شدیدى منتشر مى شدند، لب به انتقاد گشودند. امام خمینى (س) با اشاره به این موضوع مى فرمایند: « شما نمى دانید که اخیراً چه فحشایى در ایران شروع شده است. شما اطلاع ندارید؛ گفتنى نیست که چه فحشایى در ایران شروع شده است. در شیراز عمل شد و در تهران مى گویند بناست عمل بشود و کسى حرف نمى زند. آقایان ایران هم حرف نمى زنند. من نمى دانم چرا حرف نمى زنند!»

بخش عمده اى از سخنان حضرت امام، ناظر بر بحثها، مقالات و کتابهایى بود که در این ایام از سوى روشنفکران مسلمان مطرح و منتشر شده بود و در میان نسل جوان و تحصیلکرده داخل و خارج کشور شیفتگان زیادى داشت و از آنجمله آثار دکتر على شریعتى بود که موجبات مخالفت و هوادارى فراوانى را فراهم ساخته  بود. مطالعه دقیق متن سخنرانى حضرت امام پیرامون اینگونه آثار ـ بدون آنکه نامى از فرد خاصى برده شود ـ و نقد مستدلى که آن حضرت در این رابطه دارند نشانگر دقت، احساس مسئولیت و در عین حال پرهیز از هرگونه موضع گیرى و برخوردى است که سبب اختلاف و تفرقه بین حوزه و دانشگاه گردد. امام در پایان این سخنرانى، همه را به وحدت و مبارزه فرا مى خوانند و نوید پیروزى مى دهند.

زمان: 6 مهر 1356/ 14 شوال امام1397

مکان: نجف، مسجد شیخ انصارى

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

تنظیم اوقات، شرط هدر ندادن نعمت جوانى

دیروز ما مسئله «غَصْب» را عنوان کردیم و صحبت کردیم. بعد از مباحثه، یکى از آقایان تذکر دادند که این مسأله را قبلًا هم گفته بودى و این مطالب یک دفعه دیگر صحبت شده است. و این از مثلِ من بعید نیست؛ براى اینکه انسان وقتى که سنش زیاد شد و کهولت بر او غلبه کرد همه قواى انسان ضعیف مى شود. همان طورى که قواى جسمانیه انسان وقتى که پیرمرد شد ضعیف مى شود، قواى فکرى، قواى روحى، قدرت بر عبادات، حال عبادت هم … همه اینها در جوانى قوّت دارد؛ و لهذا من کراراً عرض کردم به آقایان که شما حالا که این نعمت را دارید، نعمت جوانى را دارید، این را قدرش بدانید و هدر ندهید این نعمت را … انسان جوان من نمى گویم که تفریح نداشته باشد، من عرض نمى کنم که همه اش مشغول باشد؛ من عرض مى کنم که اوقاتش تقسیم باشد و قسم مهمش براى تحصیل. شما آقایان که مهیا شدید از براى تحصیل، حالا که نعمت جوانى را دارید، اوقاتتان تقسیم بشود و قسمت مهمش صرف مباحثه و مطالعه و مذاکره و درس و تدریس باشد. و اگر چنانچه ایام جوانى از دست برود دیگر خیال نکنید که مى توانید عبادت را بگذارید آخر ایام عمر و تحصیل را بگذارید براى آخر عمر. در آخر عمر، انسان نه عبادت مى تواند بکند، نه تحصیل مى تواند بکند، نه افکارش یک افکار قوى مستقیمى است که بتواند مطالب علمى را درک بکند. باید شما از حالا که جوان هستید تحکیم کنید مبانى علمى را، مبانى فقهى را؛ و آن وقت- در آخر ایام- این چیزهایى که  تحکیم شده است، آن وقت شاخ و برگهایش ثمره بدهد؛ آن وقت از آن استفاده بکنید. ولى اگر بگذارید حالا و هدر بدهید این نعمت را، بعدها موفق نخواهید شد. بنا بر این، این مطلب باید در نظر آقایان باشد که ایام پیرى، ایام نسیان و ایام فراموشى [است ]؛ و لهذا دیدید که من مباحثه اى که قبلًا کرده بودم دوباره شروع کردم همان مباحثه را، همان مطلب را دوباره شروع کردم به گفتن. این براى همین ضعفى است که در ایام پیرى بر انسان رخ مى دهد.

ابعاد مختلف انسان

و یک مطلب دیگرى که به نظر من بسیار اهمیت دارد، این است که انسان ملتفت باشد این مطلب را که اولًا خود انسان- این موجود که عصاره همه خلقت است- جنبه هاى مختلف، ابعاد مختلف، شئون مختلف دارد. [از] جنبه اى با نباتات شریک است: همان طور که نموّ آنها به آب است و یک غذایى از زمین، نموّ انسان هم مثل نباتات دیگر از زمین است و از برکات [ى ] که خداى تبارک و تعالى داده است. و جنبه حیوانى هم مثل سایر حیوانات دارد: چشم و گوش و کذا و کذا و ادراکات جزئى، و اینها هم مشترک است با سایر حیوانات. و بالاتر از این هم- البته در حیوانات هم ضعیفش هست- یک مرتبه مثالى انسان دارد که در آنجا زایدِ بر این مطالب حیوانى چیزهایى هست. و یختصّ الانسان به تعقل و به یک معنویت و یک «تجرد باطنى» که سایر حیوانات این مرتبه تعقل و مرتبه «تجرد نفسانى» را ندارند.

و قرآن کریم- که در رأس تمام مکاتب و تمام کتب است حتى سایر کتب الهیه، آمده است که انسان را بسازد؛ انسان بالقوه را انسان بالفعل و موجود بالفعل کند. تمام دعوت انبیا هم، حسب اختلاف مراتِبِه، تمام دعوتها هم براى همین معناست که انسان را انسان کنند؛ انسان بالقوه را انسان بالفعل کنند. و تمام علوم و تمام عبادات و تمام معارف الهیه و تمام احکام عبادى و همه چیزهایى که هست، همه اینها براى این معناست که انسان ناقص  را «انسان کامل» کند. قرآن کتاب انسان سازى است؛ کتابى است که با این کتاب- اگر کسى توجه به آن بکند- تمام مراتبى که از براى انسان هست، این کفالت دارد و همه مراتب را، به آن نظر دارد.

اسلام و سایر ادیان الهى مثل سایر حکومتها نیست. حکومت اسلام مثل سایر حکومتها نیست. سایر حکومتهاى مادى- به هر رژیمى که هستند- اینها فقط کار به این دارند که نظم مملکت خودشان محفوظ باشد و کسى در خارج- اگر خیلى هم عدالت پناه باشند کسى ظلم [و] تعدى به دیگرى نکند؛ و اگر خودش هم یک حاکم عادلى باشد، خودش هم تعدى بر دیگران نکند؛ فقط متکفل نظم مملکت خودشان هستند اما حالا یک کسى در جوف خانه خودش هر کارى مى خواهد بکند؛ مضرِّ به حکومت نباشد و به وضع حکومت و به نظام، هر کارى در باطن منزل خودش مى خواهد بکند. مى خواهد شُرب خمر بکند، مى خواهد- عرض مى کنم که- قماربازى بکند، مى خواهد سایر کثافتکاریها را بکند، حکومت به او کارى ندارد. حالا اگر چنانچه بیاید بیرون عربده بکشد، چون این خلاف نظم است، به او تعرض مى کنند اما اگر از چهار دیوارى خانه اش بیرون نیاید و همان جا هر فسادى داشته باشد، کارى به او ندارند- حکومتى عادل باشد یا غیر عادل، جائر باشد- کارى به او ندارند که در خانه ات تو چه مى کنى و در جوف خانه چى مى گذرد؛ مگر تعدى در جوف خانه بشود که عرضِ حال به حاکم ببرد و آن وقت البته آنها هم چه مى کنند. اما اسلام و حکومتهاى الهى این جور نیستند. آنها در هر جا و هر کس در هر جا هست و در هر حالى که هست، آنها برایش احکام دارند. یعنى کسى در جوف خانه خودش بخواهد یک کار خلاف و کثافتکارى بکند، حکومتهاى اسلامى به او کار دارند و لو اینکه نمى آیند تفتیش کنند لکن محرّم است؛ حکم داده اند که نباید این کار بکند؛ معاقب است اگر این کار را بکند. و اگر چنانچه اطلاع بر آن بکنند، خوب سیاستهایى دارد، حدهایى دارد، چیزهایى دارد، روى موازینى که هست.

توجه اسلام به تمام شئون انسان

اسلام، و همین طور سایر حکومتهاى الهى و دعوتهاى الهى، به تمام شئون انسان از آن مرتبه پایین، مرتبه درجه پایین، تا هر درجه اى که بالا برود، همه اینها را سر و کار با آن دارد. مثل این حکومتها نیست که فقط به باب سیاست مُلکى کار داشته باشند؛ همان طورى که سیاست مملکتى دارد اسلام، و بسیارى از احکامش احکام سیاسى است، یک احکام معنوى دارد؛ یک حقایق هست، یک معنویات هست. چیزهایى که در رشد معنوى انسان دخالت دارد، احکام بر آن هست؛ چیزهایى که در تربیت معنوى انسان هست، بر آن احکام هست؛ و در مرتبه پایین ترش هم که مرتبه اخلاق باشد، احکام اخلاقى دارد.- عرض مى کنم که- تربیتهاى اخلاقى مى کند اسلام. در مرتبه معاشرتش هم که هست، با هر کس معاشر باشد، حکم دارد اسلام. خودش- فى نفسه- احکام دارد، خودش با عیالش احکام دارد، خودش با اولادش احکام دارد، خودش با همسایه اش احکام دارد، خودش با هم محله اش و جارش احکام دارد. با هم مملکتش احکام دارد، با همدینش احکام دارد، با مخالفینِ از دینش احکام دارد، تا بعد از موت. از قبل از اینکه اصلًا تولدى در کار باشد و قبل از زِواجْ احکام دارد تا زواج، و تا حمل و تا تولد و تا تربیت در بچگى و تربیت بزرگتر و تا حد بلوغ و تا حد جوانى و تا حد پیرى و تا مردن و در قبر و ما بَعْدَ القبر. قطع نمى شود به همانى که توى قبر گذاشتند، مسأله تمام شد؟ اینها اول کار است. همه اینها، همه این زندگى بشر در اینجا و تربیتهایى که در اینجا عقلانى و اخلاقى و اینها مى شود، اینها آن وقتى که از این عالم منفصل شد و مرتبه کمال پیدا شد و مرتبه- عرض مى کنم- تجرد پیدا شد، مرتبه هر چه که پیدا شد، بعد از اینکه در قبر رفت، آن وقت عالم قبر- خودش- اولِ حیاتى است، حیات روحانى قبرى؛ حیات روحانى و معنوى- عرض مى کنم که- برزخى؛ [حتى ] حیات روحانى بالاتر از برزخ. و اسلام و احکام اسلامى که خداى تبارک و تعالى این احکام را فرستاده است، مقصور به این عالم نیست و مقصور به آن عالم هم نیست  آفات یک بعدى نگریستن به اسلام بسیارى از زمانها بر ما گذشت که یک طایفه اى فیلسوف و همان- عرض مى کنم که- عارف و صوفى و متکلم و امثال ذلک که دنبال همان جهات معنوى بودند، اینها گرفتند آن معنویات را، هر کسى به اندازه ادراک خودش، و تخطئه کردند قشریون [را]. تمام ما عداى خودشان را قشرى حساب کردند و تخطئه کردند بلکه وقتى دنبال تفسیر قرآن رفتند ملاحظه مى کنیم که، تمام آیات را، اکثر آیات را برگرداندند به آن جهات عرفانى و جهات فلسفى و جهات معنوى، و بکلى غفلت کردند از حیات دنیاوى و جهاتى که در اینجا به آن احتیاج هست و تربیتهایى که در اینجا باید بشود؛ از این غفلت کردند. به حَسَب اختلاف مشربشان رفتند دنبال همان معانى بالاتر از ادراکِ- مثلًا- عامه مردم. و علاوه بر اینکه آن معانى را- مثلًا- تحصیل کردند، ما عداى خودشان را تخطئه کردند. و در همین اوان و همان عصر، یک دسته دیگرى که اشتغال داشتند به امور فقهى و به امور تعبدى، اینها هم تخطئه کردند آنها را: یا حکم الحاد کردند، یا حکم تکفیر کردند، یا هر چه کردند، آنها را تخطئه کردند. و این هر دواش خلاف واقع بوده. اینها محصور کردند اسلام را به احکام فرعیه؛ و آنها هم محصور کرده بودند اسلام را به احکام معنویه، به امور معنویه و به ما فوق الطبیعه. آنها- به خیال خودشان- ما فوق الطبیعه همه جهات هست؛ اینها هم- به خیال خودشان- احکام طبیعت و فقه اسلامى و اینهاست و دیگران همه اش بى جهت است.

و اخیراً باز یک وضع دیگرى پیدا شده است و آن اینکه اشخاصى پیدا شده اند، نویسنده هایى پیدا شده اند که متدینند، خوبند، خدمتگزارند، چنانچه آنها هم خوبند، فقها هم خدمتگزار، متکلمین و فلاسفه هم خدمتگزار، اینها هم- همه هم- مى خواستند به اسلام خدمت بکنند، مى خواستند احکام اسلام را- او به حَسَب فهم خودش، او به حَسَب فهم خودش- براى مردم تشریح کنند و بیان کنند. حالا هم یک جمعى پیدا شده اند که اینها نویسنده اند و خوب هم چیز مى نویسند لکن آیات قرآن را عکس آن چیزى که فلاسفه و عرفا آن وقت [مطرح ] کرده بودند و همه مادیات را برمى گرداندند به  معنویات، اینها تمام معنویات را به مادیات بر مى گردانند، عکس آنها.

آنها مى گفتند که اصلًا اسلام آمده است براى اینکه توحید و سایرِ- مثلًا- مسائل عقلى الهى را تعلیم بکند و سایر چیزها، همه مقدمه آن است و اینها را باید رها کرد و خُذِ الْغایات باید شد. از این جهت اعتنا به فقه- البته نه همه، بعضى شان- به فقه و فقها و اعتنا به اخبار و اعتنا به ظواهر قرآن [و] کثیرى از احکامى که در قرآن هست، اینها را کار نداشتند؛ رد نمى کردند لکن مثل رد کردن بود؛ همان کار نداشتن و بى طرف بودن و چى کردن و از آن طرف هم اصحاب اینها را تخطئه کردن و قشرى خواندن اینها. این معنایش این بود که ما نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ و بعضى اش را نه، ما کار نداریم یا قبول نداریم.

جنبه مادیت، حالا که در دنیا غلبه پیدا کرده است به این سختى و دنیا با زرق و برق زیاد شده است و- عرض مى کنم که- اصحاب دنیا خیلى زیاد شده اند، حالا هم یک دسته اى پیدا شده اند که اصل تمام احکام اسلام را مى گویند براى این است که یک عدالت اجتماعى پیدا بشود؛ طبقات از بین برود. اصلًا اسلام دیگر چیزى ندارد؛ توحیدش هم عبارت از توحید در این است که ملتها در زندگى توحید داشته، واحد باشند. عدالتش هم عبارت از این است که ملتها همه به طور عدالت و به طور تساوى با هم زندگى بکنند؛ یعنى، زندگى حیوانى على السواء! یک علفى همه بخورند و على السواء با هم زندگى بکنند و- عرض مى کنم- به هم کار نداشته باشند، همه از یک آخورى بخورند. این همه آیاتى که وارد شده است راجع به معاد و راجع به- عرض مى کنم- توحید، و آن همه براهینى که وارد شده است راجع به اثبات یک نشئه دیگرى، اینها [را] آنى که متدین است غَمْضِ عین مى کند، چشمهایش را از این آیات مى پوشد و مى رود سراغ آیات دیگر؛ آنى که خیلى تدینش قوى نیست تأویل مى کند و همین.

در آن ایام جوانى، یک روز ما دیدیم دو- سه تا از این طلبه ها آمدند (که البته آن وقت هم اعوجاج داشتند اما این حرفها خیلى پیدا نشده بود) یک چیز تازه اى آورده بودند، گفتند: ما یک چیز تازه اى فهمیدیم؛ گویا آن عبارت از این است که قیامت همین جا [ست ]؛ هر چه هست همین است؛ اینکه قیامت است همین است. همین جا جزاست و همین جا، هر که هر چه هست؛ ختم مى شود به همین. حیاتْ یک حیات حیوانى است و وقتى مُرد تمام است، مابقى اش همین جاست دیگر. نمى گفت قیامت را قبول ندارم، مى گفت قیامت اینجاست. نه اینکه اصل آیات قیامت را من قبول ندارم، مى گفت آیات قیامت هم مقصود همین جاست.

غفلت در نگرش چند بعدى به اسلام

این طایفه اى که حالا پیدا شده اند و متدینند و انسان به آنها علاقه دارد لکن اشتباه کارند، مشتبه اند، انسان وقتى نگاه مى کند همه کتابهایشان را و همه نوشته هایشان را، چیزهایى که در مجلات و در غیر مجلات نوشته اند و اینها، مى بیند که اصلًا مطلبى نیست؛ اسلام آمده است که آدم بسازد یعنى یک آدمى که طبقه نداشته باشد دیگر، همین را بسازد؛ یعنى حیوان بسازد. اسلام آمده است که انسان بسازد اما انسان بى طبقه؛ یعنى همین. یعنى در این زندگى یکجور زندگى بکنند و در این عالم یک نحو زندگى بکنند؛ و یک دولت باشد و به اینها جیره بدهند، همه على السّواء جیره بدهند، و همه هم خدمت دولت را بکنند و اینها.

اینها کانّه آیات و ضروراتى که در همه ادیان است، آنها را ندیده مى گیرند. آیات را، آن قدرى را که دلشان خواست و مى توانند، تأویل کنند به همین مطالب و آنهایى اش که دیگر نمى توانند تأویل کنند، اصلًا ذکرى از آن نکنند، مَنْسى باشند. چنانچه آنها هم وقتى که هر چه از آیات را که مى شد برگردانى به آن معناى عرفانى که آقا فهمیده است، ذکرش مى کرد و برمى گرداند به همان معناى عرفانى. ملاحظه مى فرمایید که در قضیه  «موسى» و آن «خضر»، آنهایى که اهل این مطالب بودند چه مطالبى در اینجا گفته اند؛ از کجا گفتند، خوب خدا مى داند!

خوب دیگر به این حد که انسان رسید، یعنى بعد از آنکه تمام توجه نفس به آن معانى غیبیه شد و بکلى از این تربیت زمینى غفلت کرد، اینهایى هم که ظاهر در یک مطلبى نیست به نظر او ظاهر مى آید. به نظر او ظاهرش همین معناست و غیر از این معنا نیست. قضیه خضر و موسى ظاهرش همین معناست که مثلًا کذا. اصلًا وقتى که انسان اشتغال به یک علمى پیدا کرد و منحصر شد به آن و تمام توجهش انحصار به آن پیدا کرد، اصلًا قلب همچو مى شود که همه اش عرفان مى شود؛ دیگر کار به این ندارد که دنیا هم یک چیزى است و تربیتهاى دنیایى یک چیزى است، و عبادات هم یک مطلبى است و عرض مى کنم که ادعیه هم یک مطلبى است، و اینها هم یک مطلبى. اینها برگشتش به همان معناست و در دلش غیر از این معنا نیست؛ و لهذا آن چیزهایى که بر خلاف اوست اصلًا ادراک نمى کند، همه اینها را برمى گرداند به آن مطلبى که در پیش خودش مسلّم است.

از این طرف هم- وقتى که افتاد از این طرف و دیگر غیر از این عالم ماده چیزى سرش نشد، ادراکش ناقص بود، نمى فهمید. اینها نمى فهمند چى هست؛ ادراکشان ناقص است. اینها اصحاب «برهان» نیستند که با برهان اثبات بشود فلان. اینها اصحاب «بیان» اند که دلشان مى خواهد یک بیان قشنگى بکنند یا بیان چه اى بکنند. اینها ادراک نمى کنند ما عداى اینجا را؛ و لهذا یا آیات را تأویل مى کنند به فکر خودشان به همین زندگى حیوانى دنیایى؛ منتها این زندگى بى طبقه و مرفه و اینکه همه شان یکجور باشند و اینها- اگر امکان داشته باشد- و ما عداى این را یا قبول ندارند، و جرأت اینکه بگویند قبول نداریم ندارند، یا اگر قبول داشتند ضعیف است قبولشان. آنها نمى توانند درست ادراک بکنند آن مطلب را، یک چیز ضعیفى [مى فهمند]، اینجا یک چیز قوى اى است در قلبش، آنجا یک چیز ضعیفى و یک چیز ناقصى در قلبش هست

اسلام، جامع تمام جهات مادى و معنوى

و باید گفت که اسلام بَدَأَ غریباً و … شده، حالا هم غریب است. از اول تا حالا اسلام غریب بوده است و کسى اسلام را نشناخته. آن عارفْ اسلام شناسى را به آن معانى عرفانیه و آن معانى غیبیه مى داند، و این آدمى هم که حالا پیدا شده است و این اشخاصى هم که حالا در مجلات و اینها چیز مى نویسند، اینها هم اسلام شناسى را عبارت از این مى دانند که حکومتش چه جورى باشد و تربیتش و چیز ظاهریش چه جورى باشد و بخش عدالت باشد و- عرض مى کنم که- همین که یک زندگى مادى طبیعى، وقتى به این رسید غایت اسلام حاصل است. اسلام غایتش این است که همین یک زندگى مرفه حیوانى باشد مثل سایر حیواناتى که در کوهستانها مى چرند، به هم کار ندارند، هر کدام علف على السواء مى خورند؛ و مثل آن انسانهایى که- مثلًا- مى گویند در اولها بوده است و همه از ماهیها على السواء مى گرفته اند و از دریاها ماهى مى گرفته اند و از بیابانها آهو مى گرفته اند، و یا حیوانات دیگر را مى خوردند و به هم کار نداشته اند. آن مرتبه اعلایى بوده است که داشته؛ اسلام دنبال این است که آن پیدا بشود. اسلام آمده است و سایر مکاتب الهى آمده است که مردم را برگردانند به آن جور که زندگى یک زندگى مرفه حیوانى باشد. آنجا با ماهى دریا زندگى مى کنند، اینجا با مرغ و ماهى! اما زندگى مرفهى باشد و- عرض مى کنم که- عبا و کلاه انسان و علف انسان درست باشد. ما عداى این معارف الهیه، ما عداى این عالَم، ما فوق این طبیعت، ادراک این را نمى توانند بکنند که ما فوق این طبیعت چى است. یک عالمى است، چه جور عالمى است، نمى توانند ادراک بکنند. وقتى نتوانستند ادراک کنند، چه کنند؟!

بنا بر این شما آقایان که مشغول به تحصیل علوم هستید، نه آنها حق دارند به شما بگویند که به حَسَب واقع آن کسى که اسلام را مى شناسد و مى داند اسلام چى است، نه حق مى دهد به آنها که بگویند این ریش و عمامه ها به درد نمى خورد و این درسها دیگر به درد نمى خورد. این براى این است که اسلام را نشناخته اند. نه شما حق دارید که بگویید که این معانى معرفت و این- عرض مى کنم- که معارف الهیه، اینها دیگر چى است. این هم براى این است که اگر یک همچنین چیزى بگویید شما هم مثل آنها هستید؛ نه هم حق دارند اینها- هر دو دسته- بگویند که آن حرفهایى که اینها مى زنند که باید- عرض مى کنم که- رفع ظلم بشود و عدالت بسط پیدا کند، شما مى توانید تخطئه کنید. آن هم باید باشد. همه هست. محصور نیست اسلام به اینها. اسلام انسانى مى سازد عدالت خواه و عدالت پرور، صاحب اخلاق کریمه، صاحب معارف الهیه؛ که وقتى که از اینجا رخت بربست و وارد شد در یک عالم دیگرى، به صورت انسان باشد، آدم باشد

آنهایى که آن طرف را مى بینند و این طرف را نمى بینند ناقصند- اهدنا الصّراط المستقیم، غیر المغضوبِ علیهم، غیرِ ضالین. در یک روایتى هست- من نمى دانم وارد است یا نه- هست؛ مى گویند، نقل مى کنند که قضیه مغضوب علیهم- به حَسَب قول مفسرین- عبارت از یهود است و ضالین عبارت از نصارا. در یک روایتى نقل مى کنند- من نمى توانم تصدیق کنم، من نقل مى کنم از آنهایى که نقل کرده اند- که رسول اللَّه- مثلًا- فرموده است: کانَ اخى موسى  عَیْنُهُ الیُمْنى  عَمْیاء و اخى عیسى عَیْنُهُ الیُسْرى  عَمْیاء، وَ انا ذُو العَیْنَیْنِ آنهایى که مى خواهند تأویل کنند، مى گویند چون تورات بیشتر توجه به مادیات و امور سیاسى و دنیوى داشته است- یهود هم که مى بینید دو دستى چسبیده اند و دارند مى خورند دنیا را و باز هم بسشان نیست، امریکا هم آنها دارند مى خورند، ایران هم الآن آنها دارند [مى خورند] باز هم بسشان نیست، همه جا و همه را مى خواهند- و در کتاب حضرت عیسى [علیه السلام ] توجه به معنویات و روحانیت بیشتر بوده است؛ از این جهت «عین یُسرا» یش که عبارت از طرف طبیعتش است عَمْیاء بوده است- البته من نمى توانم بگویم  این از پیغمبر صادر شده لکن گفته اند این را- یعنى توجه به این جهت «یسار» که عبارت از «طبیعت» است نداشته و کم داشته است؛ و او هم به حَسَب شریعتش توجهش به مادیات زیاد بوده. «و أنا ذو العینین»، هم جهات معنوى، هم جهات مادى. شما احکامش را که ببینید شهادت بر این مطلب است. احکامش احکامِ- عرض مى کنم که- سیاسیاتش [را] ملاحظه مى کنید.

جدایى دین از سیاست

البته در اذهان بسیارى- بلکه اکثرى، بیشترى از مردم، بیشترى از اهل علم، بیشترى از مقدسین- این است که اسلام به سیاست چه کار دارد؛ اسلام و سیاست اصلًا جداست از هم. همینى که حکومتها میل دارند، همینى که از اول القا کرده اند این اجانب در اذهان ما و حکومتها در اذهان ما که اسلام به سیاست … آخوند چه کار دارد به سیاست. فلان آخوند را وقتى عیبش را مى گیرند مى گویند: آخوند سیاسى است! اسلام را مى گویند از سیاست کنار است؛ دین على  حده است، سیاست على  حده. اینها اسلام را نشناخته اند. اسلامى که حکومتش تشکیل شد در زمان رسول اللَّه و باقى ماند حکومت- به عدل یا به غیر عدل. زمان حضرت امیر بود، باز حکومت عادله اسلامى بود؛ یک حکومتى بود با سیاست، با همه جهاتى که بود. مگر سیاست چى است؟ روابط ما بین حاکم و ملت، روابط ما بین حاکم با سایر حکومتها- عرض مى کنم که- جلوگیرى از مفاسدى که هست، همه اینها سیاساتى است که هست. احکام سیاسى اسلام بیشتر از احکام عبادیش است. کتابهایى که اسلام در سیاست دارد بیشتر از کتابهایى است که در عبادت دارد. این غلط را در ذهن ما جاگیر کردند. حتى حالا باورشان آمده است آقایان به اینکه اسلام با سیاست جداست. این یک احکام عبادى است که بین خودش است و خدا. شما بروید توى مسجدتان و هر چه مى خواهید دعا کنید، هر چه مى خواهید قرآن بخوانید، حکومتها هم به شما کار ندارند. اما این اسلام نیست. اسلام در مقابل ظَلَمه ایستاده است؛ حکم به قتال داده، حکم به کشتن داده است. در مقابل کفار و در مقابل متجاسرین و کسانى که [طاغى ] هستند احکام دارد. این همه احکام در اسلام نسبت به اینها هست، این همه احکام- حکم به قتال، حکم به جهاد، حکم به اینها هست؛ اسلام از سیاست دور است؟! اسلام فقط تو مسجد رفتن و قرآن خواندن و نماز خواندن است؟! این نیست؛ این احکام را دارد و باید این احکام هم اجرا بشود.

لزوم توجه به معنویات

از آن طرف هم بخواهند بگویند که خوب چرا مى روید توى مسجد؟ اصلًا نماز و اینها یعنى چه؟ این هم غلط است. اسلام نماز دارد: بُنِىَ الإسلامُ عَلَى الصّلاة؛ نماز دارد، فقط دنیا نیست و زندگى حیوانى تا تو بگویى که وقتى من زندگیم درست شد دیگر نماز را مى خواهم چه کنم، دیگر دعا مى خواهم چه کنم. اگر ما عداى این عالم را کسى انکار بکند حق با او است؛ وقتى ما عدایى نباشد، اصلًا هیچ یک از این مسائل دیگر نباید باشد. اما وقتى که یک ما عدایى هست، وقتى برهان قائم است، ادیان همه قائلند، برهان قائم است بر اینکه یک عالم دیگرى ماوراى این عالم طبیعت هست، آن وقت همان طورى که عالم طبیعت باید با ابزار خودش درست بشود و عدالت اجتماعى در بین مردم جریان پیدا کند و حکومت عادله بسط عدل بدهد در بین مردم و اینجا را- این عالم را- تنظیمش بکند، این اگر واقف بود تا همین حدود هیچ مانعى نداشت یا حکومت وقتى این کار را کرد تمام است مطلب، اما بعد از اینکه به برهان و به ضرورت همه ادیان: ما عداى این عالم هست، ما عداى اینجا یک زندگى ابدى هست، آنجا هم یک ابزارى دارد، زندگى آنجا هم یک ابزارى دارد، یک چیزهایى دارد براى زندگى آنجا. این را انبیا آورده اند. دعا و ذکر و قرآن و نماز و همه اینها ابزار آنجاست. این احکام عبادى- اینها ابزارى است براى زندگى آن طرف؛ معارف الهیه یک شیئى است براى زندگى آن طرف، براى نورانیت آن طرف.

پس اینهایى که این طرف افتاده اند حق ندارند تخطئه کنند آن طرفیها را. و اشکال به  آنها تخطئه است و انحصار است. آنهایى هم که آن طرفى اند حق ندارند آنها را که مى گویند باید عدالت اجتماعى در بین مردم باشد، باید با ظلم و با تعدى و اینها مبارزه کرد، حق ندارند [تخطئه ] کنند که بگویند نه ما تکلیفمان این است که بنشینیم و درس بخوانیم. نه، همه مسلمانها تکلیفشان این است که هم عمل بکنند هم علم پیدا بکنند؛ هم عمل داشته باشند هم معارضه با ظلم و با اجحاف به اندازه قدرتشان بکنند. و اگر این تکلیف را همه مردم عمل مى کردند امکان نداشت که یک دولتى بتواند در بین ملت خودش تعدى بکند، یا یک دولت دیگرى بتواند به دولت دیگر تعدى بکند.

همه اینها براى این است که پشتوانه این اشخاصى که حکومتها به دستشان هست ملت نیست. ملت راهش على  حده است، اینها راهشان على  حده. اینها یکجورى نکرده اند با مردم که ملت همراهشان باشد، اینها یک کارى کرده اند که ملتها مخالفشان هست.

شکاف بین دولت و ملت ایران

شما وقتى که اوضاع مملکت خودمان را ملاحظه مى کنید، اینها یک جورى درست کرده اند که الآن شکاف ما بین دولت و ملت جورى است که اگر یک وقت ان شاء اللَّه ساقط بشود این دولت، همه چراغان خواهند کرد. شما نمى دانید این چراغانى چقدر با شکوه است! چرا؟ براى اینکه- اگر حضرت امیر هم ساقط مى شد این جور بود؟ ملت این طور بود؟- براى اینکه اینها جدا هستند از مردم، اینها کارى به مردم ندارند، کارى ندارند؛ یعنى کار دارند اما کار ظلم و تعدى، کار اشاعه فحشا.

فحشا در جشن هنر شیراز

شما نمى دانید که اخیراً چه فحشایى در ایران شروع شده است. شما اطلاع ندارید؛ گفتنى نیست که چه فحشایى در ایران شروع شده است. در شیراز عمل شد و در تهران مى گویند بناست عمل بشود و کسى حرف نمى زند. آقایان ایران هم حرف نمى زنند. من نمى دانم چرا حرف نمى زنند! این همه فحشا دارد مى شود- و این دیگر آخرش هست یا نمى دانم از این آخرتر هم دارد! در بین تمام مردم- جمعیت- نمایش دادند اعمال جنسى را! خود عمل را! و [آقایان ] نَفَسشان در نیامد. دیگر براى کجا گذاشته اند؟! براى کىْ؟ چه  وقت مى خواهند یک صحبتى بکنند؟ یک حرفى بزنند؟ یک اعتراضى بکنند؟

و خوشمزه این است که خود سازمانها و خود دولت و خود مردکه کذا، همین معنا با رضایت آنهاست، (بى اذن آنها مگر امکان دارد یک همچو امرى واقع بشود؟ یک همچو فحشایى واقع بشود؟) خود آنها این کار را مى کنند بعد روزنامه نویس را وادار مى کنند که انتقاد کند که کار قبیحى بود، کار وقیحى بود. حالا به گوش مردم برود، آنجا به چشم مردم بخورد، اینجا هم به گوش مردم بخورد که یک خرده آرام بشوند [و] آتشها- اگر باشد- خاموش بشود. فردا هم در تهران- خداى نخواسته- این کار خواهد انجام گرفت و نه آخوندى و نه سیاسى اى و نه دکترى و نه مهندسى و نه دیگرى اعتراض نمى کند. اینها باید اعتراض بشود؛ باید گفته بشود. اگر ملتها همه با هم، ملت همه با هم، مطلبى را اعتراض کنند و احکام اسلام را بایستند و بگویند، امکان ندارد که همچو قضایایى واقع بشود. اینها واقع مى شود از سستى ما و از ضعف ما و استفاده از ضعف ما. [مى گویند] اینها یک دسته اى هستند ضعیف و بیچاره! در صورتى که قوه دارید شما؛ شما پشتوانه تان ملت است. ملت باز مسلمان است، این ملت مسلمان علاقه دارد به اسلام، علاقه دارد به روحانى اسلام. روحانى اسلام باید خدمت بکند؛ اگر خدمت نکند، مردم عمل روحانى با او نمى کنند.

در هر صورت، اسلام همه این معانى را دارد و جامع تمام جهات مادى و معنوى و غیبى و ظاهرى هست، براى اینکه انسان داراى همه مراتب هست. و قرآن کتاب انسان سازى است؛ انسان چون بالقوه همه مراتب را دارد، کتاب خدا آمده است که انسان را انسان کند و همان طورى که جامعه اش را اصلاح بکند، خودش [را] هم کامل کند تا برسد به مرتبه عالى. و نباید آن طایفه به این طایفه تعرض کنند، و این طایفه به آن طایفه. اینها هر کدام مسئله اى است خودش مستقل؛ مسئله اى است على  حده. تو عقلت نمى رسد که مثلًا فقه چیست، چرا به فقه جسارت مى کنى؟ تو عقلت نمى رسد، تو عقلت نمى رسد به فلسفه و ما فوق فلسفه، چرا جسارت به اصحابش مى کنى؟ عقلت نمى رسد به آن. این هم که نمى تواند بفهمد که این طایفه چى مى گویند و اینها دنبال چى هستند، این هم، حق اعتراض ندارد. این هم فکرش شاید کوتاه باشد.

اینها همه باید دست به دست هم بدهند، باید اجتماع کنند؛ فقیهش با مهندسش، با دکترش، با محصلش، دانشگاهى با مدرسه ایش، دست به دست هم بدهند تا بتوانند که یک کارى انجام بدهند، و بتوانند از زیر این بارهایى که به آنها تحمیل دارد مى شود، هر روز زیادتر مى شود، از زیر این بارها بیرون بروند. و نمى کنند! من نمى دانم چرا؟! حالا یک قدرى شروع شده است در ایران؛ یک مقدارى شروع شده، یک فرصتى پیدا شده است؛ و امید است ان شاء اللَّه فرصتهاى خوبى پیش بیاید. ان شاء اللَّه خداوند تبارک و تعالى به همه شما توفیق بدهد، و اسلام را تأیید کند، و علماى اسلام را تأیید کند، و محصلین را تأیید کند، و مسلمین را تأیید کند.

 

منابع: کوثر، جلد اوّل، مجموعه سخنرانیهای حضرت امام خمینی(س) همراه با شرح وقایع انقلاب اسلامی، ص 268-277، صحیفه امام، ج 3، ص: 217-231
پرتال موسسه تنظیم و نشر آثار امام