شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۷

گزیده‏ اى از آثار امام خمینى(ره) پیرامون عدالت در نظام اسلامى

امام خمینی : برنامۀ جمهورى اسلامى است که با همۀ قشرها به عدالت رفتار کند

خط امام : با جمهورى اسلامى سعادت، خیر، صلاح براى همۀ ملت است. اگر احکام اسلام پیاده بشود، مستضعفین به حقوق خودشان مى رسند؛ تمام اقشار ملت به حقوق حقۀ خودشان مى رسند؛ ظلم و جور و ستم ریشه کن مى شود. در جمهورى اسلامى زورگویى نیست، در جمهورى اسلامى ستم نیست، در جمهورى اسلامى آزادى است، استقلال است. همۀ اقشار ملت در جمهورى اسلامى باید در رفاه باشند. در جمهورى اسلامى براى فقرا فکر رفاه خواهد شد؛ مستمندان به حقوق خودشان مى رسند. در جمهورى اسلامى عدل اسلامى جریان پیدا مى کند، عدالت الهى بر تمام ملت، سایه مى افکند آن چیزهایى که در طاغوت بود در جمهورى اسلامى نیست.

(صحیفه امام؛ ج ۶، ص ۵۲۵)

تاریخ بشر، شاهد انقلابها و دگرگونیها در شیوه حکومتهاست. گاه پیامبران و وارثان بر حقشان با انگیزه گسترش قسط و عدل و هدایت مردم و گاه اندیشمندان با بیدارى فطرتشان به هدایت کشتى انقلاب و اداره جامعه پرداخته اند.

انقلاب اسلامى ایران که با محتواى ایدئولوژیک پایه ریزى شد و به دوام خود ادامه داد؛ مرهون شخصیت پیامبرگونه امام خمینى(س) است که چون مقتداى خود، از پى رهایى خَلق، نهضتى عظیم و قوى بنیان را پایه ریزى کرد و در میان امواج مختلف توطئه و دسیسۀ دشمنان، آن را به ساحل نجات رساند و در وصایاى پایانى خویش به ضرورت حفظ و تداوم آن، تأکید نمود.

او راز بزرگ این میراث عظیم را، اعتقاد به ثقلین بیان داشته است و با تأیید این شعار که «سیاست ما عین دیانت ماست»، شعارهایى نظیر، «سیاست یعنى خدعه» را بشدت رد کرد و در حالى که خود دل از گرد هر گونه تعلقى پاک نمود، پست و مقام در نظام اسلامى را یک وظیفه و تکلیف براى برافروختن فروغ جانفزاى توحیدى و ایجاد عدل و آزادى و برابرى و برادرى تعریف کرد.

در ادامه گزیده ای از بیانات و مکتوبات حضرت امام خمینی(س) را پیرامون مفهوم و ابعاد عدالت می خوانید:

عدالت در اخلاق

عدالت عبارت است از: حد وسط بین افراط و تفریط. و آن از امّهات فضایل اخلاقیه است … و … در اخلاق نفسانیّه، … اعتدال قواى ثلاثه است؛ یعنى، قوۀ شهویّه و غضبیّه و شیطانیّه… قوه واهمه که آن را «قوۀ شیطنت» گوییم، و این قوه در بچّه کوچک از اول امر موجود است و به آن دروغ گوید و خدعه کند و مکر و حیلت نماید… قوه غضبیّه که آن را «نفس سَبُعى» گویند، و آن براى رفع مضارّ و دفع موانع از استفادات است… قوه شهویّه که آن را «نفس بهیمى» گویند و آن مبدأ شهوات و جلب منافع و مستلذّات در مأکل و مشرب و منکح است. و این سه قوه به حسب سنین عمر متفاوت شوند، و هر چه انسان رشد طبیعى کند، این سه قوه در او کاملتر گردد و ترقیات روزافزون کند. و ممکن است در انسان هر یک از این سه قوه در حد کمال رسد به طورى که هیچ یک بر دیگرى غلبه نکند، و ممکن است یکى از آنها بر دو دیگر غلبه کند، و ممکن است دو تاى از آنها بر دیگرى غالب شود. از این جهت، اصول ممسوخات ملکوتیه به هفت صورت بالغ شود:

یکى صورت بهیمى. اگر صورت باطن نفس متصور به صورت بهیمى باشد، و نفس بهیمى غالب شود، پس انسان در صورت ملکوتى غیبىِ آخرتى به شکل یکى از بهائم مناسبه در آید؛ چون گاو و خر و امثال آن. و چون آخِر فعلیت انسان سبعى باشد ـ یعنى، نفس سبعى غالب گردد ـ ، صورت غیبى ملکوتى به شکل یکى از سباع شود؛ چون پلنگ و گرگ و امثال آن. و چون قوه شیطنت بر سایر قوا غلبه کند و فعلیت شیطانیّه آخرین فعلیات باشد، باطن ملکوتى به صورت یکى از شیاطین باشد. … و از ازدواج دو از این سه نیز، سه صورت حاصل شود: گاوْ پلنگ، گاوْ شیطان و پلنگْ شیطان. و از ازدواج هر سه، یک صورت مخلوطه مزدوجه حاصل آید؛ چون «گاوْ شیطان پلنگ». و به این محمول است حدیث مروىّ از حضرت رسول ـ صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ـ : «یُحْشَرُ بَعْضُ النّاسِ عَلى صُورَهٍ تَحْسُنُ عِنْدَها الْقِرَدَهُ وَ الْخَنازِیْرُ».[۱]

و بدان که همان طور که این قواى ثلاثه، طرف افراط آنها، مُفسد مقام انسانیت است، و انسان را گاه از حقیقت انسانیّت و گاه از فضیلت انسانیّت خارج کند، همان طور طرف تفریط و قصور آنها نیز، از مُفسدات مقام انسانیّت و از رذایل ملکات به شمار مى رود. و اگر تفریط و قصور، خَلْقى و طبیعى باشد بدون اختیارِ صاحب آن، نقصان در اصل خلقت است، و غالباً توانْ نقصانهاى طبیعى را، که بدین مثابه است، با ریاضات و مجاهدات و اعمال قلبى و قالبى تغییر داد، و کمتر صفت از صفات نفس است که طبیعى به معنى غیر متغیر باشد، اگر نگوییم که هیچ یک نیست که قابل تغییر نباشد.

پس عدالت، که عبارت از حدّ وسط بین افراط و تفریط و غُلّو و تقصیر است، از فضایل بزرگ انسانیّت است. … حکما جمیع اجناس فضایل را چهار فضیلت دانند: حکمت، شجاعت، عفت، عدالت.[۲]

زیرا که نفس را دو قوّه است: قوّۀ ادراک و قوّۀ تحریک. و هر یک از این دو را به دو شعبه منقسم فرمودند.

اما قوّت ادراک منقسم شود به عقل نظرى و عقل عملى؛ و اما قوّت تحریک نیز منقسم شود به قوّه دفع ـ که آن شعبه غضب است ـ ، و قوّۀ جذب ـ که آن شهوت است. و تعدیل هر یک از این قواى چهارگانه و خارج نمودن آنها را از حد افراط و تفریط، فضیلتى است.

پس حکمت عبارت است از: تعدیل قوّۀ نظریّه و تهذیب آن. و عدالت عبارت است از: تعدیل قوّۀ عملیه و تهذیب آن. و شجاعت عبارت است از: تعدیل قوّۀ غضبیّه و تهذیب آن. و عفت عبارت است از: تعدیل و تهذیب قوّۀ شهویّه. … باید دانست که چون عدالت، حدّ وسط بین افراط و تفریط است، اگر از نقطۀ عبودیّت تا مقام قرب ربوبیت تمثیل حسى کنیم، بر خط مستقیم وصل شود. پس طریق سیر انسان کامل از نقطه نقص عبودیّت تا کمال عزِّ ربوبیّت، عدالت است که خط مستقیم و سیر معتدل است. … چنانچه صراط مستقیم، که انسان در نماز طالب آن است، همین سیر اعتدالى است. …

… تعدیل قواى نفسانیّه، که غایت کمال انسانى و منتهاى سیر کمالى بسته به آن است بلکه به یک معنى خود آن است، از مهمات امور است که غفلت از آن، خسارت عظیم و خسران و شقاوت غیر قابل جبران است. و انسان تا در عالم طبیعت است ممکن است قواى سرکش خود را تعدیل کند و نفس چموش سرکش را در مهار عقل و شرع کشد، و این در اول جوانى بسیار سهل و آسان است، زیرا که نور فطرت مقهور نشده، و صفاى نفس را از دست نرفته، و اخلاق فاسده و صفات ناهنجار در نفس رسوخ ننموده.

… [چون] جوانى مى رسد. و انسان در این مرحله، خود کفیل سعادت خود و ضامن شقاوت و بدبختى خود است، … تحصیل سعادت آسانتر و سهلتر و استقرار آن بیشتر است؛ چون صفحۀ نفس از نقوش خالیتر و به سادگى نزدیکتر است. و اگر تا این مرحلۀ از عمر، داراى اخلاق زشت یا عادت و عمل ناهنجارى باشد، چندان محکم و مستحکم نشده و به مقدارى مراقبت و مواظبت مى توان آن را تصفیه و تزکیه نمود، و ریشه اخلاق زشت را از بن کند؛ چون نهال نورسى که چندان ریشه در زمین ندوانده با مختصر فشار و کمى زحمت مى توان آن را از جاى کند. ولى چون مدتى سهْل انگارى شد و انسان درصدد اصلاح و قلع ماده فساد برنیامد کم کم درخت فساد برومند شده و کهن گردد، و ریشه هاى آن سخت پنجه به زمینِ دل، بند کند که با روزگارهاى دراز و ریاضتهاى بسیار نیز انسان کمتر موفّق به تصفیۀ آن شود، و شاید عمر مجال ندهد و روزگار مهلت ندهد که انسان اصلاح خود کند؛ چون درخت کهنى که پنجه و ریشۀ خود را به زمین، سخت و محکم بند نموده که با زحمتهاى بسیار و رنجهاى فراوان نتوان آن را از بیخ و بن درآورد:

درختى که اکنون گرفت است پاى                     به نیروى شخصى برآید ز جاى

ورش همچنان روزگارى هلى                             به گردونْش از بیخ برنگسلى[۳]

چه بسا باشد که یک خُلْق زشتى چون بخل یا حسد مثلاً، که در جوان، نارس است با کمى مراقبت و زحمت بتوان اصلاح کرد؛ بلکه مبدل به اخلاق صالحۀ مقابلۀ آنها کرد، و چون مدتى غفلت شد و سهل انگارى شد، محتاج به ریاضات سخت و مجاهدات شدید طولانى باشد که ممکن است وضعیت روزگار و رسیدن اجل به انسان مجاهد نیز، مهلت اصلاح و تصفیه ندهد و با آن اخلاق ظلمانى و کدورتهاى معنوى، که مبدأ و منشأ فشارها و ظلمتهاى قبر و برزخ و قیامت است، انسان منتقل به آن عالم شود.

پس بر جوانها حتم و لازم است که تا فرصت جوانى و صفاى باطنى و فطرت اصلى باقى و دست نخورده است، درصدد تصفیه و تزکیه برآیند، و ریشه هاى اخلاق فاسده و اوصاف ظلمانیه را از قلوب خود برکنند که با بودن یکى از اخلاق زشت ناهنجار، سعادت انسان در خطر عظیم است. و نیز در ایام جوانى اراده و تصمیم انسان، جوان است و محکم. از این جهت نیز، اصلاح براى انسان آسانتر است. ولى در پیرى اراده سست و تصمیم، پیر است، چیره شدن بر قوا مشکلتر است. ولى پیران نیز نباید از اصلاح نفس و تزکیۀ آن غفلت کنند و مأیوس شوند؛ زیرا که باز هر چه هست تا انسان در این عالم است ـ که دار تبدّل و تغیّر و منزل هیولىٰ و استعداد است ـ انسان با هر زحمت هم هست خود را مى تواند اصلاح کند، و امراض مزمنۀ نفسانیه به هر درجه هم برسد از استحکام، باز مى توان قلع ماده نمود. و هیچ مرضى از امراض نفسانیه نیست الاّ آنکه آن را تا در این عالم است انسان مى تواند اصلاح کند، گرچه در نفس ریشه کرده باشد و ملکه شده باشد و مستحکم گردیده باشد. غایت امر آن که در شدت و کثرت ریاضات نفسانیّه فرق مى کند، و هر چه مشکل و سخت و محتاج به مشاقّ بدنى و ریاضات روحیه باشد ارزش دارد؛ زیرا که باز هر چه هست تا انسان در این نشئه است در تحت اختیار خود و با اعمال عبادى و امثال آن انجام مى گیرد. (شرح حدیث جنود عقل و جهل؛ ص ۱۴۷)

*** صراط مستقیم همین صراط اسلام است که صراط انسانیت است، که صراط کمال است، که راه به خداست. سه راه هست: یک راه مستقیم، و یک راه شرقى؛ مَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ و یک راه غربى؛ ضالین. شما به همین راه مستقیم که راه انسانیت، راه عدالت، راه جانبازى براى اسلام و عدالت اسلامى است بروید. این راه مستقیم را اگر بدون انحراف به این طرف یا آن طرف، بدون انحراف به شرق و غرب، بدون انحراف به آن مکتبهاى فاسد طى کردید، این راه مستقیم، منتهى به خدا مى شود. آن صراطى که بر جهنم کشیده شده است، اگر مستقیم در این عالم حرکت کنید، از آن صراط مستقیماً رد مى شوید. جهنم باطن این دنیاست. اگر مستقیم از این راه رفتید و طرف چپ یا طرف راست منحرف نشدید، از صراط آن عالم هم مستقیم عبور مى کنید، و به چپ و راست متمایل نمى شوید. که اگر به چپ متمایل بشوید به جهنم است، و اگر به راست متحول بشوید به جهنم است. راه خدا مستقیم است؛ صِراطَ الّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ. صراط، راه آنهایى که خداوند به آنها منت گذاشته است و نعمت عطا فرموده است؛ نعمت اسلام، بزرگترین نعمت، نعمت انسانیت، بزرگترین نعمت. (صحیفه امام؛ ج ۱۲، ص ۳۶۷)

*** اجراى عدالت یک مقصدى است، عدالت الهى را بخواهید اجرا کنید للّه تعالى، مقصدى است. بخواهید عدالت الهى را ایجاد کنید براى خاطر اینکه مشهور بشوید، به اینکه آقا چه آدم خوبى است، دارد چى مى شود، این براى خودتان بد است. (صحیفه امام؛ ج ۱۹، ص ۴۴۶)

*** حیثیت و آبروى مؤمن در اسلام از بالاترین و والاترین مقام برخوردار است، و هتک مؤمن، چه رسد به مؤمن عالِم، از بزرگترین گناهان است و موجب سلب عدالت است. (صحیفه امام؛ ج ۱۷، ص ۱۳۴ )

تلاش انبیا براى ایجاد عدالت

*** ارزشها در عالم دو قسم است. یک قسم ارزشهاى معنوى، از قبیل ارزش توحید و جهاد مربوط به الوهیت و از قبیل عدالت اجتماعى، حکومت عدل و رفتار عادلانۀ حکومتها با ملتها و بسط عدالت اجتماعى در بین ملتها و امثال اینها که در صدر اسلام یا قبل از اسلام از آن وقتى که انبیا مبعوث شدند، وجود داشته و قابل تغییر نیست. عدالت معنایى نیست که تغییر بکند؛ یک وقت صحیح و زمانى غیر صحیح باشد. ارزشهاى معنوى ارزشهاى همیشگى هستند. (صحیفه امام؛ ج ۱۱، ص ۱)

*** تمام انبیا از صدر بشر و بشریت، از آن وقتى که آدم ـ علیه السلام ـ آمده تا خاتم انبیا ـ صلى اللّه علیه و آله و سلم ـ تمام انبیا براى این بوده است که جامعه را اصلاح کنند؛ فرد را فداى جامعه مى کردند. ما فردى بالاتر از خود انبیا نداریم. ما فردى بالاتر از ائمه نداریم ـ علیهم السلام ـ این فردها خودشان را فدا مى کردند براى جامعه. خداى تبارک و تعالى مى فرماید که انبیا را ما فرستادیم، بینات به آنها دادیم، آیات به آنها دادیم، میزان برایشان دادیم و فرستادیم لِیَقوُمَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ؛[۴] غایت این است که مردم قیام به قسط بکنند، عدالت اجتماعى در بین مردم باشد، ظلمها از بین برود، ستمگریها از بین برود، ضعفا به آنها رسیدگى بشود، قیام به قسط بشود. (صحیفه امام؛ ج ۱۵، ص ۲۱۳)

*** انبیاى عظام ـ سلام اللّه علیهم ـ از آدم تا خاتم که تشریف آورده اند و انبیاى بزرگ اولى العزم که در بین مردم تشریف داشته اند، همۀ آنها براى این [بودند] که پرچم توحید را و عدالت را در بین ملتها برپا کنند. (صحیفه امام؛ ج ۱۷، ص ۹۸)

*** همۀ زحمت انبیا براى این بود که یک عدالت اجتماعى درست بکنند براى بشر در اجتماع، و یک عدالت باطنى درست کنند براى انسان در انفراد. زحمتهاى انبیا براى این بود. (صحیفه امام؛ ج ۱۱، ص ۳۸۶)

*** هر یک از انبیا که آمدند، براى اجراى عدالت آمدند و مقصدشان هم این بود که اجراى عدالت را در همۀ عالم بکنند لکن موفق نشدند. (صحیفه امام؛ ج ۱۲، ص ۴۸۰)

*** پیغمبرها تاریخشان معلوم است، اینها آمده اند که بسیج کنند این مستمندان را که بروند و این غارتگرها را سر جاى خودشان بنشانند، و عدالت اجتماعى درست کنند. (صحیفه امام؛ ج ۸، ص ۲۹۳)

عدالت در اسلام

*** اسلام خدایش عادل است، پیغمبرش هم عادل است و معصوم، امامش هم عادل و معصوم است، قاضى اش هم معتبر است که عادل باشد، فقیهش هم معتبر است که عادل باشد، شاهد طلاقش هم معتبر است که عادل باشد، امام جماعتش هم معتبر است که عادل باشد، امام جمعه اش هم باید عادل باشد ـ از ذات مقدس کبریا گرفته تا آن آخر. زمامدار باید عادل باشد؛ وُلاتشان[۵] هم باید عادل باشند. این وُلاتى که در اسلام مى فرستادند، والیهایى که مى فرستادند به این طرف و آن طرف، امام جماعتشان هم بود، باید عادل باشد. اگر عادل نباشد، اگر عدالت در بین زمامداران نباشد، این مفاسدى است که دارید مى بینید. اسلحه دست اشخاص غیرصالح، اسلحه دست اشخاص ناصالح، اشخاص بى انصاف، بى عدالت. (صحیفه امام؛ ج ۳، ص ۳۰۴)

*** رسول خدایى که سالهاى طولانى در سلوک بوده است، وقتى که فرصت پیدا کرد، یک حکومت سیاسى ایجاد کرد براى اینکه، عدالت ایجاد بشود. تبع ایجاد عدالت فرصت پیدا مى شود براى اینکه هر کس هر چیزى دارد بیاورد. وقتى که آشفته است نمى توانند، در یک محیط آشفته نمى شود که اهل عرفان، عرفانشان را عرضه کنند، اهل فلسفه، فلسفه شان را، اهل فقه، فقه شان را، لکن وقتى حکومت یک حکومت عدل الهى شد و عدالت را جارى کرد و نگذاشت که فرصت طلبها به مقاصد خودشان برسند، یک محیط آرام پیدا مى شود، در این محیط آرام همه چیز پیدا مى شود. (صحیفه امام؛ ج ۲۰، ص ۱۱۶)

*** شما شنیده اید که حضرت امیر با آن ظاهراً یهودى بود که در محضر قاضى واقع شدند، در صورتى که حضرت امیر رئیس بود. وقتى که احضارش کرد، رفت پیش قاضى. قاضى وقتى که اباالحسن به ایشان گفت، اشکال کرد به او که نه، به آن هم هر چه مى گویى به من هم همین طور بگو.[۶] این دستورى است براى همۀ ماها که باید در مسند قضا، یکى که نشست، همۀ ملت پیشش با یک نظر باشد. تمام نظرش به اجراى عدالت باشد. عدالت، در دشمنش هم به طور عدالت، در دوستش هم به طور عدالت. نه اینجا مسامحه کند و نه آنجا سختگیرى کند. (صحیفه امام؛ ج ۱۳، ص ۱۱۵)

*** على بن ابیطالب ـ سلام اللّه علیه ـ همۀ عالم اگر کافر هم مى شدند به حال او فرقى نمى کرد؛ جز غصه خوردن به اینکه چرا اینها دارند خلاف مى کنند، و الاّ مَشْىِ او هیچ تغییرى نمى کرد. آن روزى که تو خانه نشسته بود، با آن روزى که یک خلافت داراى آن وسعت ـ که ایران یک جزئش بود تا مصر و در حجاز و همۀ اینجا تحت سیطره بود و از اروپا هم یک مقدارى ـ هیچ فرقى در حال روحى اش نبود که حالا که من داراى یک همچو چیزى هستم، باید مثلاً چه بشود، هیچ ابداً در روح او هیچ فرقى نمى کرد. براى اینکه روح، روح الهى بود. روح الهى در آن فرقى نمى کند یک جمعیت کمى تحت نظر او باشد، یا یک دنیا باشد، در حال روحى او فرقى نمى کند. او موظّف است عدالت کند. مى تواند با این چهار تا که هست عدالت بکند؛ اگر توانست، به همه جا عدالت را گسترش مى دهد. (صحیفه امام؛ ج ۹، ص ۱۴)

***رسول ختمى ـ صلى اللّه علیه و آله و سلم ـ که براى اصلاح بشر آمده بود و براى اجراى عدالت آمده بود و براى تربیت بشر آمده بود، باز در زمان خودشان موفق نشدند به این معنا، و آن کسى که به این معنا موفق خواهد شد و عدالت را در تمام دنیا اجرا خواهد کرد، نه آن هم این عدالتى که مردم عادى مى فهمند که فقط قضیۀ عدالت در زمین براى رفاه مردم باشد بلکه عدالت در تمام مراتب انسانیت. انسان اگر هر انحرافى پیدا کند، انحراف عملى، انحراف روحى، انحراف عقلى، برگرداندن این انحرافات را به معناى خودش این ایجاد عدالت است در انسان. اگر اخلاقش اخلاق منحرفى باشد، از این انحراف وقتى به اعتدال برگردد، این عدالت در او تحقق پیدا کرده است. اگر در عقاید یک انحرافاتى و کجیهایى باشد، برگرداندن آن عقاید کج به یک عقیدۀ صحیح و صراط مستقیم، این ایجاد عدالت است در عقل انسان. در زمان ظهور مهدى موعود ـ سلام اللّه علیه ـ که خداوند ذخیره کرده است او را از باب اینکه هیچ کس در اولین و آخرین، این قدرت برایش نبوده است و فقط براى حضرت مهدى موعود بوده است که تمام عالم را، عدالت را در تمام عالم گسترش بدهد، و آن چیزى که انبیا موفق نشدند به آن با اینکه براى آن خدمت آمده بودند، خداى تبارک و تعالى ایشان را ذخیره کرده است که همان معنایى که همۀ انبیا آرزو داشتند، لکن موانع، اسباب این شد که نتوانستند اجرا بکنند، و همۀ اولیا آرزو داشتند و موفق نشدند که اجرا بکنند، به دست این بزرگوار اجرا بشود. (صحیفه امام؛ ج ۱۲، ص ۴۸۰)

*** قرآن،…یک بُعدش این است که ظلم را از بین بشر بردارد و عدالت اجتماعى را در بشر ایجاد کند. (صحیفه امام؛ ج ۱۷، ص ۴۳۴)

*** حکومتهاى اسلامى حکومتهاى عدالت است. براى عدالت آمده اند. حکومتها نیامدند که به مردم بزرگى بفروشند. حکومتها خدمتگزار باید باشند. اگر از خدمتگزارى تخلف بکنند خلاف موازین اسلام است. اینطور نبوده است که حکومتهاى صدر اسلام بخواهند که یک آقایى به مردم بفروشند. بخواهند که قدرتمندى کنند. آنها براى خدمت به مردم و جنگهایى که مى کردند هم، خدمت به مردم بوده و تمام اقداماتشان براى این بوده است که مردم را نجات بدهند. (صحیفه امام؛ ج ۱۱، ص ۲۶۵)

*** تاریخ نشان مى دهد که وقتى اسلام جایى را فتح کرده است مردم آنچنان به اسلام رو کرده اند و به دولتهاى قبلى خود پشت کرده اند؛ نظیر ایران که با آغوش باز به اسلام و تشیع روى آوردند. احکام اسلام روى عدالت است. زندگى حکام با پایین ترین افراد، یک طور بوده است. رئیس مذهب ما[۷] که حکومتش وسیع بود ـ چندین مقابل ایران، حجاز و مصر و ایران و همۀ آنها تحت سیطرۀ او بود ـ زندگى اش از همۀ افراد ملت پایین تر بود. عدالت را بالاتر از هر کس که تصور شود اجرا مى کرد. در محکمه اگر ادعایى علیه او بود حاضر مى شد، در محکمه مى نشست. حکم خلاف [قاضى] را قبول مى کرد. تشیع در عین مقاومت، عادل است؛ و عدالت یعنى «نه ظلم بکن و نه زیر بار ظلم برو». برنامۀ تشیع را امام ما در این دو کلمه خلاصه کرد: نه تحمل ظلم بکن و نه ظالم باش. برنامۀ کلى تشیع و اسلام همین است. (صحیفه امام؛ ج ۵، ص ۵۳۳)

*** فرق مابین رژیم اسلامىِ انسانى با سایر رژیمها این است که در این عدالت هست،… یکى از فرقهایش قضیۀ عدالت اجتماعى است. هیچ یک از رژیمهاى دنیا، غیر از آن رژیم توحیدى انبیا، توجهش به معنویات انسان نبوده است؛ در نظر نداشته است که معنویات را ترقى بدهد. آنها همه در دنبال این بوده اند که این مادیات را استفاده از آن بکنند و یک نظام مادى در عالم ایجاد کنند. و انبیا اصلش آمده اند براى تزکیۀ نفوس انسانى؛ تعلیم و تربیت کتاب و حکمت و مهار کردن این طبیعت. که انسان قبل از مهار کردن طبیعت به دست انبیا به طور اصلاح، همه چیز را مى خواهد. انسان کما اینکه یکى از موجودات عالم است؛ و یک حیوانى است، منتها حیوان قابل تربیت. هیچ یک از … قوایى که در انسان است محدود نیست. انسان شهوتش محدود نیست به اینکه نظام داشته باشد مثل سایر حیوانات؛ بلکه از سایر حیوانات هم بدتر است. غضب انسان محدود نیست به اینکه در یک موردى اِعمال غضب بکند، در یک موردى نکند؛ غیرمحدود است. سلطۀ بر سایر کشورها، بر سایر گروهها، محدود نیست که با یک نظمى بر آنها غلبه کند؛ غیر محدود است. انسان شهوتش همچو غیر محدود است که هیچ مرزى ندارد. هیچ فرقى مابین افراد نیست. اگر غضب کند هیچ مرزى ندارد که در آن مرز محدود باشد. مهار تا نشود، تا اشخاصى که باید مهار کنند این قواى انسان را تا مهار نکنند، غیر محدود و مطلق است. انبیا آمده اند که با تعلیم و تربیت الهى و با تزکیۀ نفوس مهار کنند این قوه هاى غیر محدود انسان را. (صحیفه امام ج ۸؛ ص ۲۵۵)

*** از مزایایى که در حکومت اسلام هست … عدالت … است… . حکومت اسلام و شخص اول، که خلیفه است بر مسلمین و به منزلۀ سلطان است نسبت به مسلمین، زندگى عادى اش از افراد طبقۀ سه پایین تر و با مردم، با همین طبقۀ فقرا، همدرجه در زندگى هستند؛ و عدالت اجتماعى و عدالتهایى که اجرا مى کند اسلام به مصلحت تمام طبقات، سابقه در بشر ندارد. حکومت اسلام مثل حکومتهاى دیگر از قبیل سلاطین، از قبیل رؤساى جمهورى نیست. حاکم اسلام حاکمى است که در بین مردم، در همان مسجد کوچک مدینه مى آمد جلوس مى کرد و آنهایى که مقدرات مملکت دستشان بود، مثل سایر طبقات مردم در مسجد اجتماع مى کردند؛ و طورى بود اجتماعشان که کسى که از خارج مى آمد نمى فهمید که کى رئیس مملکت است و کى صاحب منصب است و کى از فقراست. لباسْ همان لباس فقرا و عشرتْ همان عشرت فقرایى. و در اجراى عدالت طورى بود که اگر چنانچه یک نفر از پایین ترین افراد ملت بر شخص اول مملکت، بر سلطان، بر رعیت ادعایى داشت و پیش قاضى مى رفت، قاضى شخص اول مملکت را احضار مى کرد و او هم حاضر مى شد؛ و اگر چنانچه حکم برخلاف او مى کرد تسلیم بود. (صحیفه امام؛ ج ۴، ص ۴۱۷)

عدالت و ارکان سیاسى نظام

*** ما عدالت اسلامى را مى خواهیم در این مملکت برقرار کنیم. اسلامى که راضى نمى شود حتى به یک زن یهودى که در پناه اسلام است تعدّى بشود. اسلامى که حضرت امیر ـ سلام اللّه علیه ـ مى فرماید براى ما چنانچه بمیریم ملامتى نیست، که لشکر مخالف آمده است و فلان زن یهودیّه اى که معاهد[۸] بوده است خلخال را از پایش درآورده است.[۹] ما یک همچو اسلامى که عدالت باشد در آن، اسلامى که در آن ظلم هیچ نباشد، اسلامى که آن شخص اوّلش با آن فرد آخر همه در سواء در مقابل قانون باشند، در اسلام آن چیزى که حکومت مى کند یک چیز است، و آن قانون الهى. پیغمبر اکرم هم به همان عمل مى کرده است؛ خلفاى او هم به همان عمل مى کردند؛ حالا هم ما موظّفیم که به همان عمل کنیم. قانون حکومت مى کند. شخص هیچ حکومتى ندارد. آن شخص ولو رسول خدا باشد، ولو خلیفۀ رسول خدا باشد، شخص مطرح نیست در اسلام.     در اسلام قانون است، همه تابع قانونند و قانون هم قانون خداست. قانونى است که از روى عدالت الهى پیدا شده است. قانونى است که قرآن است؛ قرآن کریم است، و سنت رسول اکرم است. همه تابع او هستیم و همه باید روى آن میزان عمل بکنیم. فرقى مابین اشخاص نیست در قانون اسلام. فرقى مابین گروهها نیست. با اینکه پیغمبر اکرم عرب بوده است و با عرب صحبت مى فرموده است، مى فرماید که هیچ عربى بر عجم شرافت ندارد؛ و هیچ عجمى هم بر عرب شرافت ندارد. شرافت به تقواست. شرافت به این است که تبعیت از اسلام، هرکس بیشتر تبعیت از اسلام کرد، بیشتر شرافت دارد و هرکس کمتر، شرافتش کم است، ولو اینکه بسته به رسول اکرم باشد. حضرت صادق[۱۰] ـ سلام اللّه علیه ـ از قرارى که نقل شده است، آن آخرى که در معرض موتشان بوده است، جمع کردند عده اى را دور خودشان از عشیرۀ خودشان گفتند که شما فرداى قیامت نیایید بگویید که من مثلاً پسر حضرت صادق بودم، من برادر او بودم، من زن او بودم. نخیر، اینها نیست در کار، عمل در کار است. باید همه با عملتان پیش خدا بروید. ما همه باید با اعمالمان پیش خدا برویم؛ نه اینکه حَسَبى در کار باشد، نه اینکه نَسَبى در کار باشد. این حرفها مطرح نیست در اسلام. در اسلام یک قانون است و آن قانون الهى. حکمفرما یک چیز است، و آن «حکم خدا»، همه اجراى آن حکم را مى کنند. پیغمبر مجرى احکام خداست. امام مجرى احکام خداست. دولت اسلامى مجرى احکام خداست. خودشان چیزى ندارند از خودشان. همه اجراى دستورهاى خداى تبارک و تعالى را مى کنند و من امیدوارم که آن آرزویى که ما داریم و آن تقاضایى که ما از خداى تبارک و تعالى داریم ما را موفق کند به اینکه بتوانیم آن کارى را که خدا از ما خواسته است انجام بدهیم و آن خدمتى را که باید به همۀ اجزاى ملت، همۀ افراد ملت، بتوانیم بکنیم، خداوند توفیق بدهد که ما این کار را انجام بدهیم ـ ان شاءاللّه . (صحیفه امام؛ ج ۹، ص ۴۲۴)

*** همۀ ما الآن که اسم جمهورى اسلامى روى خودمان گذاشتیم و رژیم سابق را فرستادیم ـ بحمداللّه ـ به خارج و دفنش کردیم، و دیگر هم زنده نخواهد شد ان شاءاللّه ، همۀ ما الآن مکلفیم که این رژیمى که ادعا داریم که تحقق پیدا کرده، واقعیتش تحقق پیدا کند؛ از حدّ لفظ به حدّ معنا بیاید؛ از حدّ رأى به حدّ خارج بیاید. شما که مأمورین یک وزارتخانه هستید یک طور باید عمل بکنید، آنها هم که در وزارتخانۀ دیگرند یک طور؛ همه باید مأمورین اسلامى باشید. هر فرد باید خودش را موظف بداند به اینکه این کارى که الآن این کار جزئى که پشت میز نشسته به او محوّل است، این کارى که به او محوّل است، روى عدالت عمل بکند؛ منتظر نشود که وزیر، عادل بشود. وزیر، عادل بشود یا عادل نباشد، شما باید عادل باشید. نخست وزیر عادل باشد یا نه، براى خودش ضرر دارد و نفع دارد. آن حسابش على_’feحدّه هست. شما هم حسابتان على_’feحدّه است، پیش خدا حسابش على_’feحدّه است، پیش ملت هم حسابش على_’feحدّه است. شما که این کار جزئى، این پیشخدمتى که این کار جزئى دستش هست، عدالت در آن کارش باید بکند. آن رئیس اداره هم که در آنجا نشسته آن هم عدالت در همان کار باید بکند؛ منتظر نشود دیگران عادل بشوند تا او عادل بشود، مثل این است که من منتظر بشوم دیگران نماز بخوانند تا من نماز بخوانم، یا منتظر بشوم دیگران ناهار بخورند تا من ناهار بخورم! چطور وظایف طبیعى را آدم اینطورى عمل مى کند. وظایف طبیعى را هر کسى شخصى عمل مى کند؛ شما هیچ وقت انتظار کشیدید دیگران نفس بکشند تا شما بکشید؟ دیگران نگاه کنند تا شما نگاه [کنید]؟ هیچ همچو نیست. شما به حسب طبیعتتان وظایف طبیعى را شخصاً عمل مى کنید. وظایف الهى هم همین طور است. همان طورى که وظایف طبیعى را شخصاً عمل مى کنید، وظایف الهى را هم شخصاً شما موظفید عمل کنید، به علاوه، موظفید که دیگران را هم وادار کنید به این کار. در اینجا موظف نیستید که دیگران را وادار کنید که نگاه کن. اما در آنجا موظفید دیگران را تعدیل کنید؛ دیگران را هم تربیت کنید. (صحیفه امام؛ ج ۹، ص ۱۵)

*** تمسک به ولایت امیرالمؤمنین چى هست؟ یعنى ما همین این را بخوانیم و رد بشویم؟ آن هم تمسک به ولایت امیرالمؤمنین در روزى که ولایت به همان معناى واقعى خودش بوده است، نه تمسک به محبت امیرالمؤمنین، تمسک به محبت اصلاً معنا هم ندارد، تمسک به مقام ولایت آن بزرگوار به اینکه گرچه ما و بشر نمى تواند به تمام معنا آن عدالت اجتماعى و عدالت حقیقى را که حضرت امیر قدرت بر پیاده کردنش داشت، نمى توانیم ماها و هیچ کس، قدرت نداریم که پیاده کنیم، لکن اگر آن الگو پیدا شده بود و حالا هم ما باید به یک مقدار کمى که قدرت داریم تمسک کنیم. تمسک به مقام ولایت معنایش این است که، ـ یکى از معانى اش این است که ـ ماظِلّ آن مقام ولایت باشیم. مقام ولایت که مقام تولیت امور بر مسلمین و مقام حکومت بر مسلمین است، این است که چنانچه حکومت تشکیل شد، حکومت تمسکش به ولایت امیرالمؤمنین و این است که آن عدالتى که امیرالمؤمنین اجرا مى کرد، این هم به اندازه قدرت خودش اجرا کند. به مجرد اینکه ما بگوییم ما متمسک هستیم به امیرالمؤمنین، این کافى نیست، این تمسک نیست اصلش. وقتى که حکومت الگو قرار داد امیرالمؤمنین ـ سلام اللّه علیه ـ را در اجراء حکومتش، در اجراء چیزهایى که باید اجرا بکند، اگر او را الگو قرار داد، این تمسک کرده است به ولایت امیرالمؤمنین. چنانچه او الگو نباشد، یا اینکه تخلفات حاصل بشود از آن الگوى بزرگ، هزار مرتبه هم روزى بگوید «خدا ما را از متمسکین قرار داده است»، جز یک کذبى چیزى نیست. و مجلس که از مقامات بلند یا بلندترین مقام کشورى است، چنانچه الگو قرار داد آن چیزى که امیرالمؤمنین مى خواست، و آن عدالتى را که آن در همان برهۀ کمى که به او مجال دادند ـ خیلى کم مجال پیدا کرد ـ اگر الگو قرار بدهند آن را براى اینکه احکام را و امورى که باید محوّل به آنهاست به آن نحو اجرا بکنند، به آن نحو تصویب بکنند و دقت بکنند، آن وقت مى شود گفت که مجلس ما هم از متمسکین به امیرالمؤمنین هستند. و ما چنانچه مجلس نتواند این کار را بکند، یا خداى نخواسته نخواهد این کار را بکند، یا بعض افراد نگذارند که این کارها بشود، آن وقت ما نمى توانیم بگوییم که یک مجلس متمسک به ولایت امیرالمؤمنین داریم. و هٰکذا قوّۀ قضائیه، اگر قوّۀ قضائیه هم تبعیت نکند از آن قضاء امیرالمؤمنین که «اَقْضٰاکُمْ عَلِىٌ»[۱۱] و اگر تبعیت نکند از قضاوت اسلام، متشبث به همان قضاوت اسلامى نباشد، آن هم هر چه بگوید ما متمسک هستیم، بر خلاف واقع است. تمسک وقتى است که قوّۀ قضائیه هم کارهایى که مى کنند از روى الگوى علوى باشد که همان الگوى اسلامى است. و مردم ما هم که این دعا را یا این فقره را مى خوانند آنها هم باید توجه کنند به اینکه تمسک به ولایت حضرت امیر براى آنها تبعیت از مقاصد اوست. (صحیفه امام؛ ج ۱۸، ص ۱۵۳)

*** با رأى قاطع به جمهورى اسلامى، حکومت عدل الهى را اعلام نمودید. حکومتى که در آن، جمیع اقشار ملت با یک چشم دیده مى شوند و نور عدالت الهى بر همه و همه به یک طور مى تابد، و باران رحمت قرآن و سنت بر همه کس به یکسان مى بارد. (صحیفه امام؛ ج ۶، ص ۴۵۳)

*** استبداد را ما مى خواهیم جلویش را بگیریم. با همین ماده اى که در قانون اساسى است که ولایت فقیه را درست کرده این استبداد را جلویش را مى گیرند. آنهایى که مخالف با اساس بودند مى گفتند که این استبداد مى آورد. استبداد چى مى آورد. استبداد با آن چیزى که قانون تعیین کرده نمى آورد. بلى ممکن است که بعدها یک مستبدى بیاید. شما هر کارى اش بکنید مستبدى که سرکش است بیاید هر کارى مى کند. اما فقیه مستبد نمى شود. فقیهى که این اوصاف را دارد عادل است، عدالتى که غیر از اینطورى عدالت اجتماعى، عدالتى که یک کلمۀ دروغ او را از عدالت مى اندازد، یک نگاه به نامحرم او را از عدالت مى اندازد، یک همچو آدمى نمى تواند خلاف بکند. نمى کند خلاف. این جلوى این خلافها را مى خواهد بگیرد. این رئیس جمهور که ممکن است یک آدمى باشد ولى شرط نکردند دیگر عدالت و شرط نکردند، این مسائلى که در فقیه است، ممکن است یکوقت بخواهد تخلف کند، بگیرد جلویش را، کنترل کند. آن رئیس ارتش اگر یکوقت بخواهد یک خطایى بکند آن حق قانونى دارد که او را رهایش کند، بگذاردش کنار. بهترین اصل در اصول قانون اساسى این اصل ولایت فقیه است. و غفلت دارند بعضى از آن و بعضى هم غرض دارند. (صحیفه امام؛ ج ۱۱، ص ۴۶۴)

*** جمهورى اسلامى معنایش این است که عدالت باشد، عدالت این است که این آدمى که الآن احتیاج به من دارد، از خارج آمده الآن، از راه دور آمده، به این اداره احتیاج دارد، زود رسیدگى بشود به احتیاج این. اینطور نباشد که یک کسى که آشناى ما هست، جلو کارش را انجام بدهیم، یک کسى که خیر، غریبه هست، عقبتر انجام بدهیم و هکذا، چیزهایى که شما مى دانید مى شد، این چیزهایى که مى شد دیگر نگذارید بشود.     خداوند ان شاءاللّه همۀ شما را حفظ کند؛ توفیق بدهد و امیدوارم که همۀ ما با هم بتوانیم که یک جمهورى اسلامى درست کنیم. (صحیفه امام؛ ج ۹، ص ۲۰)

*** نباید انسان تن در بدهد به اینکه یک کسى بیاید به او ظلم کند. حکومت اسلامى اگر پیدا شد قطع ریشۀ ظلم است. یعنى حاکمش هم نمى تواند ظلم بکند. رئیس دولتش هم نمى تواند ظلم بکند. اولاً موظف است نکند. ثانیاً بخواهد بکند نمى گذارند او را. حکومتهاى اسلامى حکومتهاى عدالت است. براى عدالت آمده اند. حکومتها نیامدند که به مردم بزرگى بفروشند. حکومتها خدمتگزار باید باشند. اگر از خدمتگزارى تخلف بکنند خلاف موازین اسلام است. (صحیفه امام؛ ج ۱۱، ص ۲۶۵)

*** عدالت را اجرا کنید، عدالت را براى دیگران نخواهید، خودتان هم بخواهید. در رفتار عدالت داشته باشید، در گفتار عدالت داشته باشید، تشریفات را کم کنید، و این ملت را خدمتگزار باشید. (صحیفه امام؛ ج ۱۹، ص ۳۷۷)

*** با جمهورى اسلامى سعادت، خیر، صلاح براى همۀ ملت است. اگر احکام اسلام پیاده بشود، مستضعفین به حقوق خودشان مى رسند؛ تمام اقشار ملت به حقوق حقۀ خودشان مى رسند؛ ظلم و جور و ستم ریشه کن مى شود. در جمهورى اسلامى زورگویى نیست، در جمهورى اسلامى ستم نیست، در جمهورى اسلامى آزادى است، استقلال است. همۀ اقشار ملت در جمهورى اسلامى باید در رفاه باشند. در جمهورى اسلامى براى فقرا فکر رفاه خواهد شد؛ مستمندان به حقوق خودشان مى رسند. در جمهورى اسلامى عدل اسلامى جریان پیدا مى کند، عدالت الهى بر تمام ملت، سایه مى افکند آن چیزهایى که در طاغوت بود در جمهورى اسلامى نیست. (صحیفه امام؛ ج ۶، ص ۵۲۵)

*** باید حکومت چنان باشد که اگر رئیس جمهورش توى مردم آمد، دوره اش بکنند و با او خوش وبش کنند؛ نه اینکه اگر صداش درآید، فرار کنند از دستش! اگر نخست وزیرش بین مردم بیاید، مردم اطرافش بریزند و به او مرحبا بگویند؛ نه نخست وزیر که اگر بیاید، مردم اظهار تنفر بکنند، فرار بکنند از او. ارتش هم باید اینطور باشد، شهربانى هم باید اینطور باشد، ژاندارمرى هم باید اینطور باشد، نه ژاندارمرى و ارتش و شهربانىِ زمان طاغوت که معارض با مردم بود؛ و مردم نه او را مى خواستند، و دشمن خودشان مى دانستند؛ آنها هم مردم را دشمن خودشان مى دانستند. یک همچه مملکتى که قواى انتظامى اش دشمن ملت باشد و ملتش دشمن قواى انتظامى باشد، این قابل این نیست که حکومت باقى بماند. حکومت وقتى باقى مى ماند که مردم او را بخواهند، ملى باشد؛ ملت او را انتخاب بکند؛ و من امیدوارم که از این به بعد همین طور باشد؛ قواى انتظامى در خدمت مردم باشد، حکومت در خدمت مردم باشد، و عدالت اجتماعى اسلامى تحقق پیدا بکند. (صحیفه امام؛ ج ۷، ص ۵۲۸)

*** برنامۀ جمهورى اسلامى این است که یک دولتى به وجود بیاید که با همۀ قشرها به عدالت رفتار کند؛ و امتیاز بین قشرها ندهد، مگر به امتیازات انسانى که خود آنها دارند. ما اگر موفق بشویم و جمهورى اسلامى را با محتواى اسلام پیاده کنیم و یک حکومت اسلامى به تمام معنا در ایران بپا کنیم، این الگو خواهد شد از براى همۀ کشورها که معنى دمکراسى را به آن معناى حقیقى، نه به آن معناى طرحى[۱۲] بدون حقیقت، و معنى آزادى را به آن معناى حقیقى، نه به آن معنایى که براى اغفال دیگران است، ان شاءاللّه پیاده بشود. (صحیفه امام؛ ج ۹، ص ۷۲)

*** این دستورى است براى همۀ ماها که باید در مسند قضا، یکى که نشست، همۀ ملت پیشش با یک نظر باشد. تمام نظرش به اجراى عدالت باشد. عدالت، در دشمنش هم به طور عدالت، در دوستش هم به طور عدالت. نه اینجا مسامحه کند و نه آنجا سختگیرى کند. (صحیفه امام؛ ج ۱۳، ص ۱۱۶)

*** قضیۀ قضاوت… حق اشخاص دانشمندى است که قضاوت اسلامى را بدانند، عدالت داشته باشند، تقوا داشته باشند، بفهمند که با چه مطلبى سر و کار دارند؛ به چه کار بزرگى دارند مشغول مى شوند. (صحیفه امام؛ ج ۱۷، ص ۲۳۲)

*** آن چیزى که روحانیون هرگز نباید از آن عدول کنند و نباید با تبلیغات دیگران از میدان به در روند حمایت از محرومین و پا برهنه هاست؛ چرا که هر کسى از آن عدول کند از عدالت اجتماعى اسلام عدول کرده است. ما باید تحت هر شرایطى خود را عهده دار این مسئولیت بزرگ بدانیم. و در تحقق آن اگر کوتاهى بنماییم، خیانت به اسلام و مسلمین کرده ایم. (صحیفه امام؛ ج ۲۱، ص ۹۹)

منبع: عدالت در نظام اسلامی، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص ۷-۲۷

پرتال موسسه نشر آثار امام _______________________________________

[۱] «بعضى از مردم به صورتهایى محشور شده و برانگیخته مى‏ شوند که میمونها و خوکها در مقایسه با آنها، زیباترند»؛ علم الیقین؛ ج ۲، ص ۹۰۱٫

[۲] اخلاق ناصرى؛ ص ۱۰۹؛ نراقى، مهدى؛ جامع السَّعادات؛ ج ۱، ص ۸۴٫

[۳] گلستان؛ سعدى شیرازى؛ ص ۱۷، باب اوّل در سیرت پادشاهان.

[۴] اشاره به آیۀ ۲۵ سورۀ حدید: «لَقَدْ اَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَیِّنٰاتِ وَ اَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ الْکِتٰابَ وَالْمیزانَ لِیَقُومَ النّٰاسُ بِالْقِسْطِ وَ اَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأسٌ شَدیدٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللّه‏ُ مَنْ یَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَیْبِ اِنَّ اللّه‏َ قَوِىٌّ عَزیزٌ»؛ همانا ما پیامبران خود را با ادله و معجزات فرستادیم و برایشان کتاب و میزان عدل نازل کردیم تا مردم به راستى و عدالت گرایند و آهن را، که در آن سختى و کارزار و نیز منافع بسیار بر مردم است، براى حفظ عدالت آفریدیم تا خدا بداند که چه کسى با ایمان قلبى، او و رسولانش را یارى خواهد کرد، همانا خدا قوى و مقتدر است.

[۵] جمع والى به معناى حاکمِ ایالت.

[۶] شرح نهج ‏البلاغه؛ ابن ابى‏الحدید؛ ج ۱۷، ص ۶۵٫

[۷] امام على(ع)، ر. ک. به: کنزالعمال؛ ج ۴، ص ۶٫

[۸] یعنى در تحت ذمّه و حمایت حکومت اسلامى بوده است.

[۹] نهج ‏البلاغه؛ خطبۀ ۲۷٫

[۱۰] این ماجرا از امام پنجم حضرت باقر ـ علیه ‏السلام ـ نقل شده است. دیلمى؛ أعلام‏الدین؛ ص ۱۴۳٫

[۱۱] «مانند على(ع) قضاوت کنید».

[۱۲] در کیهان مورخ ۲۴/۴/۵۸: ترجیح.

 

نوشته شده توسط خط امام در سه شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۳۰ ق٫ظ

دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.