ساكنان شهر خدا و يك چفيه سرمايه
ساكنان شهر خدا و يك چفيه سرمايه

به قلم : محمد باقر عباسي سملي >> روايت يك چفيه سرمايه ، روايتي است بر اساس واقعيتي عيني در گذشته اي نچندان دور ، كه به مناسبت هفته دفاع مقدس تقديم مي شود به روان پاك همه همرزمان شهيدم . البته راوي توقع پذيرش آن از جانب مخاطب كه بيشتر نسل سوم و چهارم […]

به قلم : محمد باقر عباسي سملي >>

روايت يك چفيه سرمايه ، روايتي است بر اساس واقعيتي عيني در گذشته اي نچندان دور ، كه به مناسبت هفته دفاع مقدس تقديم مي شود به روان پاك همه همرزمان شهيدم . البته راوي توقع پذيرش آن از جانب مخاطب كه بيشتر نسل سوم و چهارم انقلابند را ندارد. زيرا هيچ سنخيتي قابل هضم و باور در بعد زمان و مكان و گفتمان بين بازيگران عرصه ي روايت با مشاهدات روزمره ي مخاطب امروز ما وجود ندارد. به همين دليل در طول داستان گاهي راوي به جاي مخاطب مي نشيند و بجاي او به صحنه داستان مي نگرد و قضاوت مي كند. روايت از بازه زماني محدودي سخن مي گويد كه با هيچ معيار علمي قابل سنجش ، با هيچ دستگاه محاسباتي قابل تحليل و با هيچ ابزار پيشرفته ي بصري قابل تصوير نيست.

ناگهان نور ندايي از جنس آسمان بر آيينه قلب نسلي نوظهور تابيدن گرفت. انعكاس اين نور و نداي آسماني رعشه بر پيكر ظلمت انداخت. گوئيا زمان به سرعت نور در حركت بود . تحليل گران قهار جهان انگشت به دهان بيرق تسليم و عجز توان تحليل حوادث آن روزگاران ايران را برافراشته بودند. برخي مورخان و آشنايان با حوادث پيشينيان از گوشه و كنار جهان زبان به اعتراف مي گشودند كه اين ندا از جنس نداي محمد(ص) است و كسي را ياراي مقابله ي با آن نيست. و منادي نيز از نوادگان محمد (ص) بود . نامش روح الله شهرتش خميني ثروتش ايمان و قوايش پابرهنگان و ستمديدگان تاريخ.

آري روح الله و يارانش معادلات جهان را به هم ريخته بودند. طنين انقلاب خميني براي محرومين و مستضعفين جهان گوش نواز بود و روح افزا و براي بنيادهاي ستم و تباهي نوع انسان ويرانگر و رعب انگيز ، ذكر روح الله بعد از خدا ملت بود و سرود ملت روح الله و بس ، بلندا و خروش امواج انقلاب خميني بحدي بود كه تنها كساني از آن در امان مي ماندند كه گوشه اي از عباي كهنه ي اين پير مرد آرام را در دست داشتند. و به محض رهايي آن از هر جايگاه ، سپاه ، ثروت و مقامي كه بهره مند بودند در يك چشم بهم زدن در خشم درياي خروشان ملت محو مي شدند. بدينسان بود كه فرعونيان زمان گرد هم آمدند و به فكر چاره در بيرون از مرزهاي ايران اسلامي افتادند. و چه مهره اي بهتر از صدام حسين براي فرو نشاندن اين امواج روانه به سوي كوير تشنه ي عدالت خواهان و محرومان جهان ، و اينگونه بود كه روايت ما آغاز شد.

محاسبات مناديان ظلمات زمين دقيق ، علمي و غير قابل خدشه بود. حكومتي نو بنياد و تثبيت نشده ، سرزميني گسترده ، ارتشي متلاشي ، حكمراناني بي تجربه ، پيش قراولي كهنسال ، پيرواني جوان و آموزش نديده ، تسليحاتي معين و شناخته شده ، اداراتي بي سازمان و بي سرو سامان و …. ، در مقابل پيش قراولي جوان ، حيوان صفت و ددمنش ، ارتشي مجهز و مسلح به پيشرفته ترين سلاح هاي روز دنيا ، حكومتي منسجم و يكدست و با ثبات ، ثروت عرب ، مشاوره ژنرال هاي كارآزموده ي نظامي شرق و غرب ، سرويس هاي جاسوسي جهاني ، تسليحات بي حد و حصر و …. ، طبيعي ترين نتيجه ي اين تقابل تسخير 48 ساعته ي تهران است. و نبايد شعار ادعاي صدام در توان تسخير 48 ساعته ي تهران را سخني گزافه دانست. و مطابق همين محاسبات علمي بود كه صدام تجاوز به سرزمين نور را آغاز كرد.

اما صدام و حاميان او از چند نكته غافل بودند و وجود چند مجهول در معادله ي آغاز جنگ را نتوانستند ببيند. از جمله ي اين مجهولات غيرت ايراني بود ، غيرت ايراني ارتش ايران با همه ي درهم ريختگي هايش در اولين روزهاي آغاز جنگ نيروي دريايي عراق را از صحنه ي روزگار محو كرد. و نيروي هوايي عراق را تقريبا زمينگير ساخت. اما ارتش عراق در زمين كرگدن وار به درون مرزهاي ايران اسلامي به پيش مي تاخت . تا اينكه به سد پولادين ايمان جوانان خرمشهري برخورد. و اين ديگر مجهولي بود كه در معادله نظامي ارتش عراق ديده نشده بود. و اساسي ترين مجهولي بود كه ژنرالهاي برجسته نظامي جهان قادر به درك آن نبودند و غافل گير شدند. جمع بسيار اندك ياران خميني در خرمشهر به فرماندهي شهيد محمد علي جهان آرا در كنار جمع معدودي از ارتشيان غيور ايراني اولين جرعه از شرنگ شكست را به حلقوم ديو ظلمت ريختند. مقاومت 45 روزه ي جوانان اندك خرمشهري با سلاح معدود در مقابل ارتش تا دندان مسلح عراق بود كه زنگ خطر را براي جهانيان به صدا در آورد. ارتش ايمان متشكل از جوانان سر از پا نشناخته از اقصا نقاط كشور به سمت جبهه ها سرازير شدند. پيشروي عراق متوقف شد. معادلات جنگ تغيير كرد . عمليات هاي ايران آغاز شد.

كم كم شهر خدا داشت شكل مي گرفت. مردمان اين شهر با اينكه زميني بودند اما سيمايي آسماني داشتند. در شهر جبهه يا همان شهر خدا از زرق و برق دنيا خبري نبود . همه جاي شهر نور باران بود . تمام معابر شهر هميشه عطر آگين بود ، سر سبز و خرم ، دشت هايش پر از لاله و شقايق هر لحظه در گوشه اي از اين شهر بوستاني از لاله هاي سرخ سر از خاك بيرون مي زد.

مردمش مهربان ، در شهر خدا نه زندان بود و نه دادگاه ، نه قاضي بود و نه پليس و نه انواع گشت ها ، نه دروغ بود و نه دزدي و نه انواع اختلاس ، نه تهمت بود و نه تزوير و نه تكفير و نه تفرقه ، باور نمي كنيد .؟ حق داريد من هم انتظار ندارم كه شما اين توصيفات را بپذيريد. « وجود چنين مكاني در زمين !!!!! ، از محالات است. در زميني كه براي دست يافتن به چند ريال ، برادر گلوي برادر را مي جود، در زميني كه براي ماندن چند روز بيشتر بر يك منصب پدر بر پسر رحم نمي كند و مادر دختر را پله ي رفعت كاذب خويش مي سازد. ؟ ، شما داريد از وجود چنان مكاني در چنين زميني آنهم در گذشته اي نه چندان دور سخن مي گوييد.؟ مهمل مي بافيد آقا ، لطفا به يك روانپزشك مراجعه كنيد. شما دچار اختلالات رواني شده ايد. تازه در كشورهاي اسكانديناوي هم چنين شهري وجود ندارد تا چه رسد در خاورميانه ي سراسر جهل و جنايت و خشونت. »

اما بگذاريد بيشتر از اوصاف اين شهر و مردمانش برايتان سخن بگويم. در شهر خدا هيچ كس مالك هيچ چيز نبود . آنجا نه كاخ بود ، نه اتومبيل هاي آنچناني ، نه فرش هاي چند صد رج دست بافت تبريز و كاشان ، و نه انواع مبلمان و … ، باور كنيد برق هم نبود ، آب خنك هم نبود ، اصلا بعضي اوقات آب نبود ، از تلويزيون و سينما و ماهواره و اينترنت و شبكه هاي اجتماعي جور و واجور و رنگ و وارن و … هم خبري نبود. در شهر جبهه حمام هاي آنچناني با آب گرم و جكوزي و استخر و سونا و … وجود نداشت. در شهر خدا سخن از زمين خواري و دريا خواري و جنگل و كوه خواري نه تنها سخني نبود بلكه تمام هم ساكنان توليد و آزادسازي اين موارد از دست اشغالگران بود. اصلا در آنجا سخن از خود و من نبود هرچه بود ما بود . شعار غالب اين بود كه سختي براي ما و راحتي و رفاه و آسايش براي ديگران، حتما ياور نمي كنيد .؟ ايراد ندارد .« ببخشيد اين جامعه سوسياليستي فاقد مالكيت خصوصي ، كه همه چيز در آن اشتراكيست را از روي كدام كتاب خوانده اي كه امروز براي ما به عنوان واقعيتي عيني در گذشته اي نچندان دور در خاك خودمان ايران به تصوير مي كشيد.؟ گفتم كه بايد به يك روانپزشك مراجعه كنيد. شما بر اثر مطالعه زياد دچار توهم شده ايد. چنين جامعه اي را سوسياليست ها با تمام توان در بيش از 50 سال تلاش موفق به تحقق آن نشدند و در نهايت با اعلام رسمي غير ممكن بودن تحقق آن از ادعاي خود دست برداشته اند. حال شما ما را خام فرض نموده برايمان داستان سرايي مي كنيد. بس است ديگر لطفا بيش از اين وقت ما را تلف نكن.»

باشد نمي گويم ، اما مي نويسم تا در تاريخ ثبت شود كه در برهه اي از زمان چنين اتفاقي در زمين افتاد و در ايران چنين شهري شكل گرفت كه در آن مردماني با خصوصيات پيش گفته و خلقياتي كه در ادامه خواهم نوشت وجود داشتند.

آري اينچنين بود برادر :

در شهر خدا شايسته سالاري به معناي واقعي كلمه حاكم بود. تازه شايستگان با اكراه مسئوليت مي پذيرفتند ، چون معتقد بودند كه شايسته تر از آنان نيز در جمع وجود دارد . در آن شهر نظام نامه ي ديسيپلين اداري و سلسله مراتب مرسوم نظامي وجود نداشت در عيني كه سلسله مراتب به معناي ناب آن رعايت مي شد و ديسيپليني غير قابل توصيف بر اين شهر حكم فرما بود. در شهر جبهه همه همديگر را برادر صدا مي كردند . در آنجا خسته نباشيد توهين بود ، چون كسي خسته نبود و نمي شد . در آنجا بجاي خسته نباشيد خدا قوت رسم بود. « صبر كن صبر كن ، شما فكر مي كنم در كلاس هاي بهره وري هم شركت كرده ايد. چون يكي از سفارشات اساتيد بهره وري دقيقا همين موضوع است. كه در محل كار بجاي خسته نباشيد به همكاران بگوييد خدا قوت ، زيرا خسته نباشيد بار منفي رواني دارد.» نه اين مربوط به كلاس هاي بهره وري نيست . در آنجا فقط به توصيه هاي دين مبين اسلام عمل مي شد. هرجا كه به آموزه هاي ديني عمل شود بهره وري اوج مي گيرد.

بله دوستان ساكنان شهر خدا انسان هاي ويژه اي بودند. گاهي اوقات گرگ ها به ساكنين شهر حمله ور مي شدند. درگيري اوج مي گرفت جمعي از گرگها كشته مي شدند ، جمعي اسير و جمعي مجروح ، ما بقي هم پا به فرار مي گذاشتند . ساكنان شهر هم صدمه مي ديدند. بعضا مجروح و برخي هم بر بال چفيه خود نشسته همچون قاليچه حضرت سليمان از شهر به سوي اعماق آسمان ها پرمي كشيدند. بارها پيش مي آمد كه ساكنين مجروح شهر خدا اندك آب باقي مانده براي خود را به گرگ هاي مجروح مي دادند. تا از هلاكت وارهند. من با چشم خود ديدم كه يكبار پس از حمله ي گرگها ، يكي از ساكنان شهر كه زخمي بود و از زانويش خون مي چكيد حاضر به بستري شدن نبود چون كساني بودند كه زخمشان از او شديد تر بود و به كادر پزشكي بيمارستان صحرايي كه از وي مي خواستند تا بستري شود مي گفت من حالم بد نيست به ساير مجروحان كه در شرايط سخت تري هستند برسيد. « بسيار خوب شنيدم ، تا حالا فكر مي كردم اختلال حواس داريد . ولي حالا مي دونم كه اشتباه مي كردم . راستش را بگو اكستازي مصرف مي كني يا شيشه ؟ » بس است ديگر توهين ، شما مي توانيد به حرف هاي من گوش ندهيد. من كه قبلا هم گفتم براي ثبت در تاريخ مي نويسم. و از نسل شما هيچ توقعي ندارم كه سخنانم را بپزيريد و يا به آن توجه كنيد و يا آن را بكار ببنديد. من نه دچار اختلال حواسم و نه اهل مصرف شيشه و اكستازي و غيره ، هر آنچه گفتم راست بود و درست. اما اعتراف مي كنم كه نتوانستيم از آن محافظت كنيم . اما بدانيد كه احيا چنين شهري درعالم واقع شدني است. و شما قادريد كه چنين شهري حتي زيبا تر از آن را بسازيد. كافيست از ابزار موجود به درستي بهره ببريد.

مردم شهر خدا شاد بودند و بشاش و هميشه لبخند بر لب داشتند. هميشه بر زبانشان ذكر جاري بود. شب زنده دار بودند. شب ها دعا مي خواندند و سخت مي گريستند. و روزها آفتاب در مقابل صلابت و هيبتشان به تعظيم مي ايستاد. جز خوف خدا از هيچ موجودي واهمه نداشتند. ارتباطشان مستقيم با جماران بود . فقط خميني را مي ديدند و مي شناختند و از او فرمان مي گرفتند. نسيم دلنواز كلام خميني به شهر طراوت و شادابي غير قابل توصيفي مي بخشيد. اگر امروز خميني در بين ما نيست ، آثار او كه موجودند. شما چند بار تا كنون صحيفه نور را خوانده ايد.؟ ياران و نزديكان خميني كه اكثرا در قيد حيات هستند. تمام سرمايه ساكنان شهر جبهه يك چفيه بود. سحرگاهان كه به نماز مي ايستادند ، پس از وضو با همين چفيه دست و روي خود را خشك مي كردند. هنگام صبحانه و ناهار و شام كه معمولا اندكي نان خشك بود ، همين چفيه سفره آنان بود. هنگام توزيع سهميه تير چفيه كيسه اي بود تا رزمندگان سهميه تير خود را با آن به سنگر ببرند. همانگونه كه سهميه نان خود را با آن مي بردند. وقت نماز از چفيه به عنوان سجاده استفاده مي كردند. وقتي مجروح مي شدند از چفيه به عنوان بانداژ استفاده مي شد. وقتي طوفان شن به راه مي افتاد چفيه را به صورت مي كشيدند. وقتي شيميايي مي زدند چفيه را خيس كرده به دهان و بيني خود مي بستند. اگر هم رزمي در باتلاق فرو مي رفت چفيه ابزاري بود تا با آن هم رزم خود را نجات دهند. گاهي هم همين چفيه ابزار تفريح بود تا با آن شلاق ساخته و با آن براي تفريح به جان هم بيفتند. و وقتي رزمنده اي شهيد مي شد چفيه اش را بر رخسار مباركش مي كشيدند. تا در آرامش بر بال آن نشسته به جانب معبود خويش به پرواز درآيد.

بله عزيزان ، همه ي سرمايه ساكنان شهر خدا در يك چفيه جا مي گرفت. و اين چفيه تمام مايحتاج ساكنان شهر خدا را فراهم مي ساخت . به گونه اي كه هيچ كس احساس هيچ كمبودي نمي كرد. «خوب ببخشيد حالا جنس اين چفيه ي سحر آميز شما از چه بود.؟ » هيچي ، يك تكه پارچه كاملا معمولي ،« آخه اين چفيه ي سحر آميز شما كه امروز هم فراوان است و در بازارهم يافت مي شود.اما با آن تا پشت بام خانه هم نمي توان پريد، تا چه رسد پرواز به اعماق آسمان ها »، درسته آن چفيه هم پارچه بود مثل همين پارچه ها اما با ماهيتي متفاوت ، اين چفيه پوشان شهر خدا بودند كه به چفيه معنا و مفهوم مي بخشيدند. هويت و كاركرد چفيه داستان ما ، گوياي هويت و كاركرد چفيه پوشان آن ديار بود .

دانه فلفل سياه و خال مهرويان سياه / هر دو جانسوزند اما اين كجا و آن كجا

« حالا سرنوشت ساكنان شهر داستان شما چه شد.؟ كجا رفتند.؟ ، آيا كسي هم از آنان باقي مانده است كه ما بتوانيم او را از نزديك ببينيم.»

شهر خدا شهر عشق بود و شهر ايثار و شهر عرفان و شهر شقايق و شهر شراب ، شهر گل بود و شهر بلبل بود و شهر آواز بود و شهر رقص ، هر كس يك جرعه از شراب عشق شهر خدا را مي نوشيد از خود بيخود مي شد و با صوت روح نواز يا حسين در خون خود به رقصي چنان عارفانه مي پرداخت و چنان عارفانه مي رقصيد كه آسمانيان عاشق صوت دلنشين و حركات موزونش مي شدند و او را از زمين در مي ربودند و به محفل خويش مي بردند.

يكي از همين لاله هاي سرخ شهر خدا به نام سردار شهيد حميد باكري در مورد سرنوشت ساكنان شهر چنين گفت :

«دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند، در غير اين صورت زماني فرا مي‌رسد كه جنگ تمام مي‌شود و رزمندگان امروز سه دسته مي‌شوند، یک: دسته‌اي كه به مخالفت با گذشته خود برمي‌خيزند و از گذشته خود پشيمان مي‌شوند. دو: دسته‌اي كه راه بي‌تفاوتی را بر مي‌گزينند و در زندگي مادي غرق مي‌شوند. سوم: دسته‌اي كه به گذشته خود وفادار مي‌مانند و احساس مسئوليت مي‌كنند كه از شدت مصایب و غصه‌ها دق خواهند كرد. پس از خداوند بخواهيد با رسیدن به شهادت از عواقب زندگي پس از جنگ در امان بمانيد، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن هم بسيار سخت و دشوار خواهد بود» شما دو دسته اول را به راحتي مي توانيد در جامعه ملاقات كنيد. صدايشان هم بسيار بلند و گوش خراش است . اما دسته سوم در گمنامي و انزوا روزگار مي گذرانند. و يافتن آنان كاري بس دشوار است. بله برادرم آن شهر به آن زيبايي را نسل ما تنها با سرمايه يك چفيه ساخت .

امروز شما با اينهمه امكانات ،ساختن چنين شهري برايتان به يك رويا تبديل شده است. من اين داستان را گفتم تا بدانيد كه بايد اميدوار بود . يأس هم پياله ي مرگ است. شما هم مي توانيد . كافيست اراده كنيد . ترديد را از خود بزداييد. نسل ما با دستان خالي در مقابل تمام دنيا ايستاد . شما كافيست از همان دستاورد نسل ما يعني استقلال ، يعني آزادي ، يعني جمهوري در پناه اسلام يعني صندوق راي يعني اجراي بدون تنازل قانون اساسي پاسداري كنيد. يعني با بدعت ها مقابله كنيد. همين.